ستاد مرکزی راهیان نور کشور - پربيننده ترين عناوين سبک زندگی شهدا :: rss_full_edition http://rahianenoor.com/vsnf.j,di673wygiaw.html Tue, 21 Nov 2017 20:51:15 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahianenoor.com/skins/default/fa/96asli/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahianenoor.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Tue, 21 Nov 2017 20:51:15 GMT سبک زندگی شهدا 60 استجابت http://rahianenoor.com/vdcf.ydciw6d0mgiaw.html مادر شهید حمید قاسم زاده می گوید: «حمید از اول جنگ چندین بار به جبهه رفت. آخرین بار که برای عملیات طریق القدس می رفت، دلم نگران شد. ولی نمی خواستم او را از راه حق که خودش انتخاب کرده بود، باز دارم. فقط در آن لحظه پیشانی اش را بوسیدم و او را از زیر قرآن کریم رد کردم و نذر کردم که اگر بعد از حمله سالم برگردد یک سفره ی حضرت ابوالفضل علیه السلام بیندازم. پس از عملیات طریق القدس و فتح بستان - که در آن حمید به شهادت رسید- برای من این سؤال پیش آمده بود که چرا دعای من مستجاب نشد. مگر نه این که دعای مادر، هیچ گاه رد نمی شود. تا این که یک روز زنگ در منزلمان به صدا در آمد و وقتی در را باز کردیم، دیدم دوستان او از بسیج مسجد «حاج صوفی» هستند و مقداری آجیل مشگل گشا آورده اند. وقتی علت را سؤال کردم گفتند که: «حمید قبل از اعزام به جبهه به ما گفت که من اگر در این عملیات شهید شدم، برایم «قصیده ی مشکل گشا» بخوانید و آجیل مشکل گشا پخش کنید.» آن روز علت عدم استجابت نذر خود را فهمیدم و به اخلاص فراوان او و دعای مخلصانه اش پی بردم. کتاب زخم های خورشید، صص 154- 153 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 11 Dec 2016 07:01:02 GMT http://rahianenoor.com/vdcf.ydciw6d0mgiaw.html چهل توشه اخلاقی http://rahianenoor.com/vdcf.mdeiw6dxjgiaw.html رفتن، رسیدن استچهل توشه اخلاقی از میان بیانات رهبر معظم انقلاب برای راه پرپیچ و خم رسیدن به خدا گام اول اولین و مهم‌ترین قدم خودسازی این است که انسان به خود و به اخلاق و رفتار خود با نظر انتقادی نگاه کند؛ عیوب خود را با روشنی و دقت ببیند و سعی در برطرف کردن آن‌ها داشته باشد. این از عهده‌ی خود ما برمی آید و این تکلیفی بر دوش ماست. خطبه‌های نماز عید سعید فطر ۱۳۸۰/۹/۲۵► دانلود فلش کارت ]]> سبک زندگی شهدا Wed, 20 Apr 2016 11:21:59 GMT http://rahianenoor.com/vdcf.mdeiw6dxjgiaw.html راننده ها http://rahianenoor.com/vdcc.iq4a2bqiola82.html یکی دو ساعت به شروع عملیات کربلای 5 مانده بود. حسین آقا گفت با راننده ی تویوتاها تماس بگیر بیایند اینجا با آنها کار دارم. از بنه ی موتوری تا سنگر فرماندهی حدود سه کیلومتر فاصله بود. حدود بیست نفری می شدند. قاعده ی کار ما این بود که تعدادی وانت را برای حمل نیرو و تدارکات برای خط اول آماده می کردیم و لذا سقف آنها را هم بر می داشتیم. حسین راننده ها را پشت خط دژ سقف آنها را هم بر می داشتیم. حسین راننده ها را پشت خط دژ جمع کرد و نشست میان آنها، حسابی با آنها گرم گرفت. به آنها می گفت کار شما کمتر از یک فرمانده گردان نیست. اگر یک گردان پیاده را به شما دادند که به خط ببرید از هم سبقت نگیرید، از آتش دشمن نترسید و خیلی مسایل احساس و قابل توجه دیگر. در عملیات کربلای پنج، در این دو ماهی که در منطقه درگیر بودیم و جابجایی می کردند و کوچکترین مشکلی از آنها دیده نشد. به راستی حسین خوب فهمیده بود هر کدام از آن راننده ها در حد یک فرمانده گردان می توانند مفید باشند. کتاب هزار قله ی عشق، صص 143-142 ►دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Mon, 19 Dec 2016 05:20:55 GMT http://rahianenoor.com/vdcc.iq4a2bqiola82.html نماز اول وقت http://rahianenoor.com/vdch.6n6t23ni6ftd2.html نیروهای چندگردان در یک پادگان گرد آمده بودند تا برای عملیات سازماندهی شوند. تعداد افراد خیلی زیاد بود. به طوری که برای دریافت غذا باید ساعت ها در صف می ایستادیم. من و عباس هم جزء همین نیروها بودیم. وقت شام بود. من و عباس برای دریافت غذا رفتیم و توی صف ایستادیم. چیزی حدود دو ساعت گذشت. حسابی خسته و گرسنه شده بودیم. چیزی به انتهای صف نمانده بود. انتظار داشت به پایان می رسید که صدای اذان بلند شد. با شنیدن صدای اذان، عباس رو به من کرد و گفت: «برویم. وقت نماز است.» گفتم: به نوبت ما چیزی نمانده، اگر برویم باید شب را گرسنه بمانیم. اما برای عباس هیچ چیز مهم تر از نماز جماعت و اول وقت نبود. به هیچ قیمتی حاضر نمی شد نماز اول وقت را از دست بدهد. به اتفاق برای اقامه جماعت رفتیم و آن شب را گرسنه خوابیدیم. کتاب مسافران آسمانی، صص 137- 136 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Wed, 04 Jan 2017 06:34:53 GMT http://rahianenoor.com/vdch.6n6t23ni6ftd2.html چرا بی نوبت http://rahianenoor.com/vdci.vavct1ar3bc2t.html سال59 بود کانون اسلامی فوتبال جایگزین هیأت فوتبال شده بود و حسین هم مسؤول آن بود. یکی از تیم های مطرح کشور توسط عده ای برای دیدار دوستانه دعوت شده بودند، این کار بدون اجازه ی کانون صورت گرفته بود. آن ها می خواستند در مقابل تیم منتخب سمنان بازی کنند پس از بازی حسین را ناراحت دیدم. پرسیدم: «چی شده حسین؟» نگاهی کرد و آهی کشید و گفت: «مربی تیم، بعد از بازی گفت: این فوتبالیست هایی که بازی کردن از ما پول می خوان.» گفتم: «خب آنها روزکارند و بابت کاری که کردن پول می خوان.» گفت: « اما بیت الماله و ما این طوری خرجش نمی کنیم. تازه وقتی به او گفتم این جور پول ها اشکال شرعی داره می دونی چی گفت؟ گفت: من شرعی حالیم نیست. من از این ناراحتم.» حسین بی طاقت شده بود. از روی صندلی بلند شد و به طرف میز مسئول رفت و گفت: «آقای عزیز! مگر این اجناسی که برای مردم می آرید توی نوبت قرار نمی دید؟» شخصی که پشت میز نشسته بود سرش را پایین انداخت و گفت: «همین کار را می کنیم!» «پس چرا بدون نوبت کولر را به پدرم دادید؟» همه چیز روشن شد. بی طاقتی و عصبانیت حسین علت داشت. و آن کولر را برگرداند. کتاب می خواهم حنظله شوم، صص41و 205 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Wed, 04 Jan 2017 06:37:47 GMT http://rahianenoor.com/vdci.vavct1ar3bc2t.html افسر دشمن http://rahianenoor.com/vdcg.q97rak9xtpr4a.html در ساعات اولیه ی روز، یکی از افسران دشمن به اسارت ما درآمد، حسین با او صحبت کرد و اطلاعات لازم از وضع دشمن را در داخل شهر بدست آورد. در کنار خاکریز نشسته بودیم، حسین برای ورود به شهر در فکر بود پس از چند دقیقه دستور داد اسیر دشمن را به خط باز گرداندند. این بار حسین آقا او را بیشتر تحویل گرفت. کم کم از رفت و آمدی که دور و بر او بود اسیر عراقی فهمید که فرد مهمی است اما باور نمی کرد که فرمانده لشگر باشد. حسین به افسر دشمن گفت: تو را به داخل شهر می فرستیم. با سربازان دشمن صحبت کن، بگو ما مردم بدی نیستیم و با آنها بد رفتاری نخواهیم کرد. آنها را قانع کن که نترسند و تسلیم شوند وگرنه بسیاری از آنها در زیر آتش کشته خواهند شد. اسیر دشمن تحت تأثیر برخوردهای خوب بچه ها قرار گرفته بود. خرمشهر زیر آتش سنگین طرفین درگیری بود. او اکراه داشت دو مرتبه به میان دشمن باز گردد اما وقتی به اهمیت کار خود پی برد قبول کرد. از خاکریز بالا رفت و از مسیری که در دید نبود به طرف ساختمان چند طبقه ی سفید رنگی که در خرمشهر بود حرکت کرد. چند دقیقه قبل یک هلی کوپتر دشمن که قصد داشت مهمات برای نیروهای خود تخلیه نماید با آتش رزمندگان اسلام سقوط کرده بود. همه منتظر نتیجه ماندیم. دقایقی گذشت. ناگهان در کمال تعجب مشاهده کردیم که هزاران سرباز دشمن به طرف ما می آیند. صدای الله اکبر و الموت للصدام آنها بلند بود، بیشتر آنان پارچه ای سفید به علامت تسلیم در دست داشتند. عده ی آنها آنقدر زیاد بود که می ترسیدیم بر ما غلبه کنند. از آن نقطه حدود ده هزار نفر از سربازان دشمن به اسارت درآمدند. آنها را در حال دویدن به طرف جاده ی اهواز هدایت کردیم. ابتکار جالب حسین آقا، به نتیجه رسید و با حداقل تلفات ممکن و با سرعت، خرمشهر به دست یاران امام باز پس گرفته شد. در حالی که در روزهای اول جنگ، مدافعان مظلوم این شهر بدون در اختیار داشتن سلاحهای مورد نیاز، سی و هفت روز مقاومت کرده بودند. کتاب هزار قله ی عشق، صص 89-87 ►دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 11 Dec 2016 07:19:40 GMT http://rahianenoor.com/vdcg.q97rak9xtpr4a.html امن یجیب http://rahianenoor.com/vdce.w8vbjh8wz9bij.html شهید رضا فرخ نیا، اعتقاد خاصی به آیه ی «أمّن یُجیب» داشت. او در دفترچه ی خاطراتش نوشته بود: «در عملیات کربلای چهار، در حالی که در اروند شنا می کردم و از هر طرف ما آر.پی. جی و خمپاره پرتاب می شد، هر چه شنا می کردم، احساس می کردم اصلاً به خشکی نمی رسم. ناگهان در آن سرمای شدید به فکر آیه ی «أمّن یُجیب » افتادم و شروع به خواندن کردم. ناگهان احساس کردم نیرو گرفته ام و به طرف خشکی با سرعت به پیش می روم.» او سرانجام چند روز بعد در عملیات کربلای پنج به خدا رسید. کتاب زخم های خورشید، صص139- 138 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Wed, 14 Dec 2016 06:32:22 GMT http://rahianenoor.com/vdce.w8vbjh8wz9bij.html استفاده از تجربيات http://rahianenoor.com/vdci.wayct1aprbc2t.html او را فقط يک ساعت ديدم. مسئول اطلاعات مهاباد بودم و کارهايي فرهنگي در زندان کرده بوديم. گروه سرود درست کرده بوديم. نشريه ي نادمين را چاپ کرده بوديم. زنداني ها را در بيرون گذاشته بوديم تا در مغازه اي در شهر کتابفروشي کنند. ناصر کاظمي اين مطالب را متوجه شده بود. به سراغم آمد و يک ساعتي صحبت کرديم. قرار شد با هم همکاري داشته باشيم. هم آن ها از تجربيات ما استفاده کنند و هم اين که ما از تجربيات آن ها استفاده کنيم. او فرمانده ي سپاه کردستان بود ولي برايش مهم نبود که مثلاً فرمانده ي سپاه کردستان با مسئول اطلاعات سپاه يک پايگاه صحبت کند. اين براي من ارزش زيادي داشت و به من روحيه مي داد. *** در زمستان 1360 با گروهي از نيروهاي رزمنده ي بسيجي و سپاهي به کردستان - منطقه ي بانه - اعزام شديم. قرار شد براي آزاد سازي جاده ي بانه - سردشت عمليات کنيم. کساني که در عمليات حضور داشتند، نيروهاي بسيجي و سپاهي مازندراني و اراکي بودند. به کليه ي نيروها آماده باش دادند و اعلام کردند که جهت ايراد سخنراني فرماندهي محترم سپاه کردستان در سالن اجتماعات جمع شويم. ناصر کاظمي آمد و به سخنراني پرداخت. از وضعيت کردستان و از نيروهاي ضد انقلاب و پاکسازي و آزاد کردن مناطق کردستان گفت. به قدري دلنشين سخنراني کرد که همه ي حضار را تحت تأثير قرار داد. آن شب، با خلوص نيت در جمع خودماني فرماندهان دسته و گروهان و گردان حاضر شد. وقت صرف غذا رسيد. غذايي که آن شب در کنار فرمانده سپاه کردستان خورديم، عبارت بود از نان وکشمش. او در آن روز، در سخنراني و در جمع خودماني به اين مطلب اشاره کرد که اگر بسيجياني هستند که تمايل به ماندن دارند، مي توانند در اين منطقه خدمت کنندو در سپاه بمانند. فرداي آن روز، با چند نفر ديگر به پرسنلي سپاه بانه مراجعه و اعلام کرديم که ما حاضريم بعد از سه ماه، باز هم در آنجا بمانيم و اين چنين شد که روح بزرگ او، ما را در آن ديار مظلوم ماندگار کرد. کتاب راز گل هاي شقايق، صص 73- 71 و 52- 51 ]]> سبک زندگی شهدا Thu, 09 Jun 2016 04:08:49 GMT http://rahianenoor.com/vdci.wayct1aprbc2t.html نصیحت http://rahianenoor.com/vdcj.ieofuqe8tsfzu.html نماز برایش در درجه ی اول اهمیت قرار داشت. اگر فرد بی نمازی مهمان او می شد، باکمال ادب و احترام از او پذیرایی می کرد. با خوش رویی نصیحتش می کرد. اگر فرد بی نماز نصیحتش را نمی پذیرفت، خیلی مؤدبانه از مهمان می خواست که دیگر با او معاشرت نکند. کتاب مسافران آسمانی، ص 76 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Mon, 26 Dec 2016 05:20:03 GMT http://rahianenoor.com/vdcj.ieofuqe8tsfzu.html شب سرد زمستانی http://rahianenoor.com/vdci.wavct1arrbc2t.html مقید به نماز شب بود و در هیچ شرایطی این برنامه اش را ترک نمی کرد. یکی از شب های سرد زمستان بود و تازه به پادگان لشکر در اندیشمک رفته بودیم. وارد یکی از کانکس ها شدیم و خوابیدیم. صبح که شد، متوجه شدیم رازینی به شدت سرما خورده و مریض است. بعدها فهمیدم که چون شب اول بود و ما در آن کانکس غریب بودیم، برای خواندن نماز شب بیرون رفته و به خاطر سرمای شدید، مریض شده بود. بهاء الدین حتی برای اقامه ی نماز هم راضی نمی شد برای کسی مزاحمت ایجاد کند. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، احساس کردم خیلی ناراحت است. متوجه شدم برای نماز شب، خواب مانده است. می خواست بداند چرا خواب مانده. می گفت: «حتماً دیشب یک اتفاقی افتاده، شاید هم غذایم مشکل داشته است.» از مسئول تدارکات که از بچه های چادر خودمان بود درباره ی شام شب گذشته سؤال کرد. مسئول تدارکات، زمانی که پریشانی بهاء الدین را دید، گفت «دیشب که نان ها را بین بچه ها تقسیم می کردم، نان های وسطی که تازه تر مانده بود، برای شما انتخاب کردم. خواستم هوای دوستانم را بیشتر داشته باشم.» ناراحت شد و گفت: «نباید این کار را می کردی. همان نان های تازه باعث شدند، نماز شب را از دست بدهم.» کتاب مسافران آسمانی، ص 79 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Mon, 26 Dec 2016 05:16:46 GMT http://rahianenoor.com/vdci.wavct1arrbc2t.html