ستاد مرکزی راهیان نور کشور - پربيننده ترين عناوين سبک زندگی شهدا :: rss_full_edition http://rahianenoor.com/vsnf.j,di673wygiaw.html Mon, 19 Feb 2018 19:06:15 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahianenoor.com/skins/default/fa/96asli/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahianenoor.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Mon, 19 Feb 2018 19:06:15 GMT سبک زندگی شهدا 60 در میان گلوله ها http://rahianenoor.com/vdcg.n9urak9zwpr4a.html علاقه شدیدی به کار کردن داشت و هرگز در او حالت خستگی به چشم نمی خورد. موقعی که سوار دستگاه بولدوزر می شد ، به سختی راضی می شد کار را رها کند و پایین بیاید. صبح عملیات فتح المبین ، با پاتک شدید دشمن بعثی ، حسین رفیعی بر فراز دستگاه ، بی اعتنا به گلوله ها ی مستقیم و موشک های پی در پی دشمن ، در میان گردو غبار و دود حاصل از انفجار ، خاکریز می زد. هر چه به او اصرار کردیم بیا پایین کمی استراحت کن ، قبول نمی کرد و می گفت : من هر چه کار کنم ، سر حال تر می شوم. آنقدر ماند و ادامه داد تا با فرود گلوله ای بر روی صندلی دستگاه ، به فیض شهادت نائل آمد. دژ آفرینان – ص 25 ► دانلود فلش کارت مطلب ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 24 Apr 2016 04:07:47 GMT http://rahianenoor.com/vdcg.n9urak9zwpr4a.html نام مستعار http://rahianenoor.com/vdci.ravct1azqbc2t.html سال 58 در نخستين شماره ي مجله ي ماشين از صاحب نظران ونويسندگان خواهش کرديم با اين نشريه همکاري کنند. چندي بعد، جواني بلند قد و خوش سيما به دفتر مجله آمد و با حجب و حيا خود را معرفي کرد: « منصور ستاري. » يک پوشه حاوي مطالب هواپيمايي در اختيار ما گذاشت و رفت. مقالات خوبي بود. مسائل مربوط به آموزش خلباني، هوانوردي و سجاياي اخلاقي و عاطفي، انواع ماهواره هاي نظامي، لاستيک هواپيما و نحوه ي استفاده از آن. اين نوشته ها با نام مستعار « م. س » و « امامي » در شماره هاي مختلف مجله ي ماشين چاپ مي شد. تا اينکه در زير يکي از مطالب، امضاي م. ستاري را چاپ کرديم. اما ايشان با عزت نفس خاصي اجازه نداد در شماره هاي بعد، اين امضاء چاپ شود وگفت که همان امامي خوب است. آن روزها متوجه علت اين گفته نشديم. جنگ تحميلي ادامه يافت و ستاري عزيز، به فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد. تا در سال 68 که اشعار معروف حضرت امام با اين مطلع منتشر شد:                   من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم *** چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم                    فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم   ***  همچو منصور خريدار سر دار شدم امام راحل اين اشعار را زير نامه ي تيمسار ستاري نوشته بودند. دانستيم که بين امضاي امامي و امام و شعر امام که زير آن نامه نوشته بودند، بي ارتباط نبوده است. کتاب پاکباز مدرسه عشق، صص 54 و 35- 34 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 13 Nov 2016 05:15:15 GMT http://rahianenoor.com/vdci.ravct1azqbc2t.html پیت نفت http://rahianenoor.com/vdch.wn6t23nvwftd2.html جنگ تازه تمام شده بود. نفت به سختي گير مي آمد. دو حلب خالي دادم دست مجيد. فرستادمش دنبال نفت. بعد از چند ساعت با يک حلب برگشت. گفتم: « کو يکي ديگه اش؟ » گفت: « پيرزني را مي شناسم که خيلي فقيره. بنده ي خدا شوهرش هم معلوله. آن يکي حلب را دادم به او. » گفتم: « توي اين گير و دار چرا حاتم بخشي مي کني؟ » گفت: « چطور شما، دو تا حلب نفت داشته باشين و آن بنده ي خدا هيچي؟ دلواپس نباشيد، اگر خواستيد دوباره مي روم برايتان مي گيرم. » از حرفي که زده بودم بدجور پشيمان شدم. کتاب شيفتگان خدمت، صص 88-87 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 06 Nov 2016 06:28:33 GMT http://rahianenoor.com/vdch.wn6t23nvwftd2.html کم ترین امکانات http://rahianenoor.com/vdcc.4q4a2bqxpla82.html يک روز قبل از اين که برود، ديدم محمد با يک وانت تويوتا آمد خانه. خريد کرده بود. يک فرش شش متري خريده بود، يک ساعت ديواري، يک چرخ گوشت و يک سرويس چيني. توي شش سالي که با هم زندگي کرده بوديم، توي سفره ام چيني نديده بودم. اگر بگويم داشتم شاخ در مي آوردم، دروغ نگفته ام. محمد از اين کارها نمي کرد. يادم هست دو سه سال قبل، از تهران سه دستگاه ماشين لباس شويي فرستاده بودند لنگرود، براي خانواده ي پاسدارها. من به محمد گفتم: «محمد، يکيش را برداريم؟» اخم کرد و گفت: «مبارک باشه. ديگر چي؟» وقتي اصرار کردم، گفت: «دستت درد نکنه خانم. توي اين بدبختي که خيلي از زن ها مرد بالا سرشون نيست، بي کس ماندند و به شام شبشون محتاجند، من بروم براي شما لباس شويي بياورم؟» زمان جنگ بود. مردم و به خصوص رزمنده ها وظيفه ي خودشان مي دانستند که از کم ترين امکانات استفاده کنند. آن ها را دست نخورده به تهران برگرداندند. همان موقع فرش را توي اتاق پهن کرديم. دوتايي سرويس چيني را برديم بالا زير شيرواني گذاشتيم براي جهاز سوده. سوده سه سال و نيمش بود. آي خنديديم و چه قدر محمد سوده را بوسيد و قربان صدقه اش رفت. کتاب نيمه ي پنهان ماه 14، صص 58-57 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Thu, 03 Nov 2016 04:45:20 GMT http://rahianenoor.com/vdcc.4q4a2bqxpla82.html توکل و توسل http://rahianenoor.com/vdci.payct1a5pbc2t.html شب، مجروح و خونین، خودم را رساندم بر فراز «ارتفاع طالقانی». ابراهیم و چند تا دیگر از بچه ها، سمت «دوپازا» شهید شده بودند. کمی بعد، از شدت رنج های روحی و جسمی، نمی دانم بیهوش شدم یا خوابم برد. توی یک سالن امتحان نشسته بودیم. سالن، عجیب بزرگ بود و روشن. هر کسی ورقه ی خودش دستش بود و داشت سؤال ها را جواب می داد. حال و هوای من، با حال و هوای یک دانش آموز زبر و زرنگ و آماده ی امتحان فرق می کرد؛ چواب بعضی سؤال ها را یادم نمی آمد، هرچه به ذهنم فشار می آوردم، فایده نداشت. در همین حال، یکدفعه چشمم افتاد به صورت زیبا و نورانی «ابراهیم». سرش را انداخته بود پایین و شش دانگ حواسش به امتحان بود. جواب سؤال ها را سریع می نوشت و تند تند؛ بدون یک لحظه درنگ. حال و هوای «ابراهیم» را که دیدم، با خودم گفتم: «من توی این امتحان یا تجدید می شم یا مردود.» ولی «ابراهیم» صد در صد قبوله! چشم هام را باز کردم. بی اختیار گفتم: خدایا، این چه خوابی بود که من دیدم؟! سالن بزرگ، امتحان، ابراهیم، قبولی، تجدیدی... خاطرم هست چیزی به اَذان صبح نمانده بود. «دشت آزادگان»، وسیع بود. صاف بود و یکدست بود. توی این دشت صاف و بزرگ، باید یک راهکار برای شناسایی ارتفاعات، «الله اکبر» که در انتهای دشت بود، پیدا می کردیم. من و بقیه ی بچه های اطلاعات عملیات، چند شبانه روز، به هر جا که می توانستیم سر زدیم؛ چون دشمن از طریق ارتفاعات «الله اکبر» به تمام دشت احاطه داشت، هیچ راهکاری پیدا نکردیم. ابراهیم ولی ناامید نشد. می گفت: «حتماً باید یک راهی وجود داشته باشد.» این راه را پیدا هم کرد، ولی هیچ کدام از ما قبولش نداشتیم! در تمام آن دشت صاف و وسیع، فقط یک درخت وجود داشت. ابراهیم می گفت: «پشت همون درخت می تونیم مستقر بشیم برای شناسایی.» به اش گفتیم: «این کار یک ریسک بزرگه، چون اون تک درخت، قشنگ توی دید و تیر دشمنه.» گفت: «توکل و توسل برای همین طور جاهاست.» هیچ وقت ندیدم به کسی بگوید نماز بخوان، یا حرم برو، یا برو جبهه. برای دین و انقلاب زیاد تبلیغ می کرد، اما نه با حرف؛ آن «کومله» را هم که توی «کردستان» اسیر کرده بود، به اش نگفته بود توبه کن؛ عملش باعث توبه ی او شده بود. سر همان قضیه، یکی از همرزم های «ابراهیم» می گفت: «با این که من چند سال از اون بزرگ تر بودم، ولی اون بزرگوار رو الگوی زندگی و جهاد خود قرار دادم.» می گفت: «ابراهیم مصداق این فرمایش اهل بیته که فرمودند: «کوتوا دُعاه الناس باعمالکم و لا تکونوا بالسنتکم.» کتاب ساکنان ملک اعظم 5، صص 16 و 28 و 64 و 90 و 94 ]]> سبک زندگی شهدا Thu, 16 Jun 2016 04:56:12 GMT http://rahianenoor.com/vdci.payct1a5pbc2t.html بوی نان http://rahianenoor.com/vdce.w8fbjh8e79bij.html هیچ گاه ایثار و فداکاری مادر را فراموش نمی کنم. در آن اوضاع و احوالی که خودمان به نان و غذا احتیاج داشتیم، نان هایی که می پخت، با رزمندگان تقسیم می کرد. رزمندگان هم با مادر آشنا شده بودندو هر موقع که جعبه های مهماتشان خالی می شد، آن ها را به عنوان هیزم به ما می دادند. هر چه از عشق مادر به فرزندانش بگویم، باز هم کم گفته ام. بسیار کم غذا می خورد و سهم خودش را به ما می داد تا سختی و گرسنگی نکشیم. روزها هم مجبور بودیم برای آوردن آب به کنار شط برویم، اما از زمانی که حملات عراق آغاز شد، مادر خود این کار را انجام می داد و هیچ گاه نمی گذاشت که ما به کنار شط برویم. می گفت: « با این وضعی که به وجود آمده، ممکن است بلایی سرتان بیابد. » مادر نمی توانست شاهد کوچک ترین ناراحتی و درد و رنج ما باشد. آن روز همراه برادر 6 ساله ام کنار مادر نشسته بودیم. مادر مشغول پختن نان بود و من هم آن ها را می شمردم. درست یادم است که هنگامی که به شماره یازده رسیدم، زمین لرزید. مادر فریادی زد و خودش را روی ما انداخت. لحظه ای بعد چشمانم را باز کردم، جنازه ی سوراخ سوراخ مادر و پیکر غرق به خون برادرم را دیدم. خودم نیز مجروح شده بودم، اما دردناک ترین صحنه ای که هیچ گاه فراموش نمی شود، لحظه ای بود که دیدم مادرم کنار تنور روی زمین افتاده است. آری! مادر خودش را نه فدای ما، بلکه فدای یار کرد. وقتی جنازه ی مادر را از خانه بیرون می بردند، هنوز بوی خون و نان داغ به مشام می رسید. کتاب یاس های ماندگار، صص 60- 59 ]]> سبک زندگی شهدا Tue, 14 Jun 2016 05:28:45 GMT http://rahianenoor.com/vdce.w8fbjh8e79bij.html اگر کار نیست جای دیگر بروم http://rahianenoor.com/vdci.wayct1arpbc2t.html این شیر خدا؛ حسن سلطانی مدتی در هورالعظیم نزد من بود. با شنا کردن، داخل مواضع عراقی ها می رفت، عجیب این که در خط خودشان از او می ترسیدند و فرار می کردند. می گفت: « یک روز داخل آب رفتم. چند عراقی در آب شنا می کردند، وقتی به آن ها نزدیک شدم، از ترس نمی دانستند چه طور شنا کنند، جیغ کشیدند و خودشان را به خط رساندند». وقتی که از خط برمی گشت، اول نماز می خواند و بعد ظرف های بچه های مخابرات را می شست و چادرشان را تمیز می کرد. * او عاشق کار کردن بود. به من می گفت: « اگر این جا کار نیست من جای دیگری بروم. چون باید جواب غذا خوردن و لباس پوشیدنم را بدهم!». خیلی هم جدی حرفش را می زد. آن روز که حاج مختار را برد، گفتم: « این جا کار نداری». خمپاره 60 و مهمات و آرپی جی را پشتش بار کرده بود و می آورد، گفتم: « با این همه خستگی کجا می روی؟» گفت: « بچه ها مهمات می خواهند، خوب نبود دست خالی بیایم.» جلو رفت و مهمات را به بچه ها رساند. کتاب رندان جرعه نوش، صص 129-130. ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Thu, 12 May 2016 08:24:44 GMT http://rahianenoor.com/vdci.wayct1arpbc2t.html خدا کریم است http://rahianenoor.com/vdcb.wbzurhba8iupr.html آمده بود قزوین که بچه اش را ببیند. برف باریده بود و هوا سرد. حجت دو تا 20 لیتری خالی را روی موتور گازی گذاشته بود و آمده بود پمپ دو راهی همدان تا نفت بگیرد. من هم رفته بودم نفت بگیرم. به او گفتم : دو تا 20 لیتری نفت برای شما کافی است ؟ گفت : خدا کریم است. کمکش کردم تا نفت را بردیم جلوی در خانه اش. یکدفعه همسایه حجت را دید و گفت : حجت آقا قربان دستت. یکی از 20 لیتری ها را بده به من. حجت هم این کار را کرد. بعد من به او گفتم : چرا دادی ؟ مگر خودت احتیاج نداشتی ؟ گفت : عیبی ندارد . خدا کریم است. بالاخره می رسد. کتاب بی قرارد ص 106 ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 26 Jun 2016 05:30:01 GMT http://rahianenoor.com/vdcb.wbzurhba8iupr.html فراخوان توأم با ارادت http://rahianenoor.com/vdcg.797rak9q7pr4a.html یاد و نام ائمه (علیهم السلام) و اهل بیت پیامبر (صلّی الله علیه و آله) با تمام وجود شهید عجین شده بود. آن هم به حدی که شهید حتی در فرمان های نظامی نیز این ویژگی را از خود به نمایش می گذاشت. ایشان در جلسه به نیروهای تحت امر خود سفارش کرده بود هر زمان که شما را فراخوانی نمایم، در محل تجمع گروهان، سه بار ندای یا زهرا سر می دهم و شما می بایست بعد از فریاد سوم؛ در محل تجمع حاضر باشید. معمولاً در جبهه برای فراخوانی و اعلام عمومی، از بلندگو و یا تیرهوایی و یا ارسال پیک استفاده می شد اما شهید خمر ازفرط عشق و علاقه ی به اهل بیت، فرمان های نظامی را هم با ابراز ارادت به ساحت قدسی ائمه ی اطهار عجین کرده بود، به طوری که هنوز ندای سوم «یا زهرا» تکرار نمی شد که همه ی نیروها در محل تجمع به خط بودند. کتاب لحظه های سرخ، صص 151 و80 79 ►دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Tue, 06 Dec 2016 06:58:21 GMT http://rahianenoor.com/vdcg.797rak9q7pr4a.html این پاکت مال شماست http://rahianenoor.com/vdcf.cdciw6dyegiaw.html در آن موقع که تازه ازدواج کرده بودیم تمام زندگی ما پنج تومان بود، یک شب شخصی از آشنایان در خانه ی ما را زد و گفت: «فلانی! من دچار مشکلی شده ام و به هزار تومان پول نیاز دارم.» با آن که همه ی زندگی من پنج تومان بود، ولی نخواستم به سینه ی او دست رد بزنم، گفتم: «تا فردا به من مهلت بده تا ببینم چه کاری می توانم انجام دهم.» هنگام سحر پیش از نماز صبح به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) مشرف شدم و در آنجا به بی بی متوسل شدم و عرض کردم: « خانم، من به برادر شما یک تعهدی دادم و در مقابل یک تقاضایی از حضرتشان داشته ام، امروز روز آن تقاضای بنده است تا یک انسان مضطر نجات پیدا کند.» و بعد می فرمود: من نماز صبح را خواندم و مشغول تعقیبات نماز بودم که دستی از پشت به کتف من زد و گفت: «آقای ابوترابی این پاکت مال شماست.» و مهلت عکس العمل هم به من نداد که بخواهم از ایشان تشکری کرده باشم، وقتی به عقب برگشتم رفته بود. پاکت را باز کردم و دیدم همان مبلغ پولی است که آن آقا خواسته بود و به منزل آوردم و آن آقا آمد پول را گرفت و رفت و من از خوشحالی از خود بی خود شدم. کتاب ابرفیاض، ص 19 ►دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Tue, 06 Dec 2016 06:52:23 GMT http://rahianenoor.com/vdcf.cdciw6dyegiaw.html