ستاد مرکزی راهیان نور کشور - آخرين عناوين سبک زندگی شهدا :: rss_full_edition http://rahianenoor.com/vsnf.j,di673wygiaw.html Tue, 21 Nov 2017 20:52:32 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahianenoor.com/skins/default/fa/96asli/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahianenoor.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Tue, 21 Nov 2017 20:52:32 GMT سبک زندگی شهدا 60 یک روز http://rahianenoor.com/vdce.o8objh8op9bij.html شهید ساغری، سه روز قبل از عملیات کربلای 5 به برادر حسین طاهری که فرماندهی گردان میثم را به عهده داشت، گفته بود. « حاجی، من و شما در این عملیات در یک جا و یک روز به شهادت می رسیم. » همان طور هم شد. ساغری با اصابت ترکش شهید شد و بعد از لحظاتی حاج حسین هم بر اثر ترکش به آرزویش رسید؛ اما انگار نه انگار که ترکش خورده است. هر کس حسین را می دید، بی گمان فکر می کرد به خواب شیرینی فرو رفته است. کتاب فرمانده من، ص 43 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 11 Jun 2017 11:44:43 GMT http://rahianenoor.com/vdce.o8objh8op9bij.html بازار تهران http://rahianenoor.com/vdcb.9b9urhb9fiupr.html در آن روزهای سخت جنگ، برادری بود به نام حاج صادق عبدالله زاده که از مردم خوب و کسبه ی محترم بازار تهران بود که در همان ستادی که بنده و مرحوم شهید چمران بودیم، حضور داشت. او با وجود این که جوان هم نبود، لباس رزم بر تن می کرد و هر لحظه برای انجام عملیات آماده بود. یک روز وقتی بنده در استانداری نماز می خواندم، وی در اتاقی دیگر، تلفنی با تهران صحبت می کرد. شنیدم که خطاب به خانواده اش می گفت: « من امروز به یک مهمانی می روم؛ شاید برنگردم. بنابراین مراقب بچه هایم باشید. » برایم عجیب بود که با این سن و سال، سر نترس دارد. او سه ماه بعد به آرزوش رسید و شهید شد. کتاب صنوبرهای سرخ، صص 22-21 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sat, 10 Jun 2017 12:12:29 GMT http://rahianenoor.com/vdcb.9b9urhb9fiupr.html فرزند شهید http://rahianenoor.com/vdcg.y97rak9wnpr4a.html روزي در منزل نشسته بوديم، شهيد، فرزندمان، محمدباقر را در بغل داشت دو نفري با او بازي کرديم. در اين هنگام خانمي با يک پسر بچه اي که بعدها فهميدم همسر شهيد نصرالله عباسي مي باشند وارد منزل ما شدند. ضمن سلام و احوالپرسي، همسرم با ديدن آنها به احترام بلند شد و فرزندش محمدباقر را زمين گذاشت و پسر بچه ي همراه آن خانم را بغل گرفت و نوازش کرد، محمدباقر ناراحت شد و گريه کرد. پس از اينکه آن خانم از منزلمان خارج شد از او پرسيدم: چرا اين طوري کرديد و محمدباقر را با اين وضع زمين گذاشتيد؟ من اول آن خواهر را نشناختم، شهيد در جوابم گفت: «اين خواهر همسر و بچه ي همراهش هم فرزند شهيد نصرالله عباسي است و اگر من محمد باقر را در مقابل او بغل مي کردم ممکن بود که دل شکسته شود، لذا من به اين خاطر اين کار را کردم.» بعد از اين بود که فهميدم من را و معرفت يک انسان بزرگ چقدر وسيع و گسترده است. کتاب ردپاي حماسه، ص 11 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sat, 04 Feb 2017 05:10:06 GMT http://rahianenoor.com/vdcg.y97rak9wnpr4a.html او فرمانده است http://rahianenoor.com/vdcf.1dciw6dmjgiaw.html در عمليات « کربلاي پنج » من از ناحيه ي کتف، زخمي شدم که من را به بيمارستاني در نزديکي اهواز منتقل کردند. روي تخت دراز کشيده بودم که ديدم «آقا مهدي» وارد شد، در حاليکه زير بغل او را گرفته بودند، ديدم از ناحيه ي پا مجروح شده است. در اين حال، پرستار فُرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد؛ نزديک آمد؛ ديدم «آقا مهدي» خود را اين طور معرفي مي کند: «مهدي ناصري، اعزامي از ساوه، رسته ي آر. پي. جي زن» من که اين جملات را شنيدم، دگرگون شدم و با خود گفتم: «اين ديگر کيست؟ ما اگر تک تيرانداز باشيم، مي گوييم معاون گروهان هستيم و... اما او مي گويد «من آر. پي. جي زن هستم!» به هر حال من نتوانستم خود را کنترل کنم و گفتم: «نه! او فرمانده است! او فرمانده ي گردان ولي عصر است!» کتاب عرشيان، ص 69 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sat, 04 Feb 2017 05:06:12 GMT http://rahianenoor.com/vdcf.1dciw6dmjgiaw.html توبه http://rahianenoor.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html توي يکي از مأموريت هاي شناسايي اش در کردستان، يکي از نیروهای ضد انقلاب را اسير کرده بود. چند ساعت که راه مي آيند، هوا تاريک مي شود. تا مقر نيروهاي خودي فاصله زياد بوده است. ابراهيم جاي امني را پيدا مي کند. تصميم مي گيرد شب را آن جا استراحت کند و صبح دوباره بزند به راه. دست و پاي آن اسير را مي بندد و مي خوابد. نيمه هاي شب از خواب بلند مي شود. وضو مي گيرد و مشغول خواندن نماز شب مي شود. صبح آن اسير، مي گويد: «حال و هواي ديشبت، و آن گريه هاي سر نمازت، من را زير و رو کرد؛ راستش را بخواهي، من اصلاً فکر نمي کردم، شماها اين قدر روح لطيفي داشته باشيد.» چند روز بعد، آن اسير پيش بروجردي توبه کرده بود؛ همان روز هم رفته بود جزء نیروهای مردمی. کتاب ساکنان ملک اعظم (5)، ص 27 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sat, 04 Feb 2017 05:02:25 GMT http://rahianenoor.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html از اتاق بیرون رفت http://rahianenoor.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html ... ناسلامتي، ابراهيم مافوق او بود، فقط به او يک تذکر کاري داده بود که طرف اين طور از کوره در رفته بود. منتظر بودم ببينم ابراهيم با اين بي ادبي او چه طور برخورد مي کند. در کمال تعجب ديدم سرش را انداخت پايين و از اتاق رفتند. روزهاي بعد، ابراهيم به او سلام مي کرد، مثل هميشه هم با او کار مي کرد، ولي آن مربي هنوز سنگين بود. يک روز کاسه ي صبرم لبريز شد، به او گفتم: تو واقعاً خيلي رو داري! جاي اين که از ابراهيم معذرت خواهي کني، به صورتش هم نگاه نمي کني! سرش را انداخت پايين، ديدم گريه اش گرفت. گفت: باور کن وقتي مي بينمش، نمي توانم به صورتش نگاه کنم؛ دوست دارم زمين دهان باز کند و من را ببلعد! کتاب ساکنان ملک اعظم (5)، ص 25 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 29 Jan 2017 06:03:13 GMT http://rahianenoor.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html شاد و خندان http://rahianenoor.com/vdcc.pq4a2bq1pla82.html وقتی برگشتیم مقر، تمرین دوباره شروع شد. یک شب سید هادی مشتاقیان را به اتاق فرماندهی احضار کردند. وقتی برگشت، دیدم گریه کرده. گفت: «برادر جلیل گفته چون تو برادر شهید هستی، نمی توانیم تو را ببریم و...» تا صبح گریه کرد و از صبح تا ظهر هم با برادر جلیل چک و چانه زد. ظهر موقع نماز، دلم به حالش سوخت. با التماس گفت: «سیّد! بعد از ظهر می خواهم بروم دوباره صحبت کنم. دعا کن قبولم کنند.» بعد از نماز، از خدا خواستم که حاجت هادی را روا کند. بعد از ظهر شاد و خندان پرید تو اتاق و مرا بغل کرد و گفت: «سیّد! درست شد.» کتاب حماسه یاسین، ص37 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Tue, 24 Jan 2017 04:49:14 GMT http://rahianenoor.com/vdcc.pq4a2bq1pla82.html 40 نفر http://rahianenoor.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html از کرمانشاه بیرون زدیم. سر حرف را باز کردم. اسماعیل لسانی گفت: « انقلاب که پیروز شد. ضد انقلاب سربالا کرد. یکی از جاهایی که به هم ریخت و به خوبی رخنه کرد، کردستان بود. جمع ما چهل نفر بود. همه همدیگر رو می شناختیم. روزهای انقلاب با هم دوست شده بودیم. با بعضی، بچه محل هستیم. راه افتادیم اومدیم اینجا تا ریشه ی ضد انقلاب رو بکنیم. هنوز یک سال نمی شه. بچه ها یکی یکی شهید شدن. حالا هم ده - پونزده نفر بیشتر نموندیم.» کتاب من و علی و جنگ، ص 2- 1 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Mon, 23 Jan 2017 05:55:27 GMT http://rahianenoor.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html ماندنی http://rahianenoor.com/vdcd.s0j2yt0sja26y.html جزء اولین افرادی بودم که برای عضویت در سپاه ثبت نام کردم. به پادگان امام حسین (علیه السلام) رفتم. برای دوره آموزشی که در نظر گرفته شده بود، آن جا یک سری فرم هایی دادند. در آن فرم ها سؤالات مذهبی و سیاسی بود. بعد بر اساس جواب هایی که دادیم، رتبه بندی شدیم و کلاس هایمان را مشخص کردند. چند روز بعد در محوطه ی پادگان جمع شدیم. اسامی و کلاس ها را خواندند و ما در صف مربوط به کلاسمان ایستادیم. آن روز را خوب به یاد دارم. همان طور که در صف منتظر ایستاده بودم، بچه ها را از زیر نظر می گذراندم. همه جور آدمی آن جا پیدا می شد و این برای من بسیار جالب بود. همان موقع توی صف کسی که جلوی من ایستاده بود، نظرم را جلب کرد. جوان خوش هیکل و ورزیده ای بود. با صدای بلند گفتم: «نگاه کن تورو خدا، از هر خطی آمدن این جا. حالا بعداً معلوم می شه کی ها موندنی اند.» جوان برگشت. نگاهم کرد و خندید. قیافه ی سبزه و بانمکی داشت. به دلم نشست. بهش لبخند زدم. بعد فهمیدم اسمش علی است... مسئولان آموزش ما همه از استادان دوره دیده و کارکرده بودند. آن ها دوره آموزشی سختی را برای ما تدارک دیده بودند. مثلاً لخت می شدیم و به همان حال باید روی خارها غلت می زدیم. از تمام بدنمان خون بیرون می زد. بدتر از همه تیرهای جنگی بود که بغل گوشمان می زدن. تیرها به زمین می خورد و سنگ ها را از جا می پراند. سنگ ها بدتر از گلوله عمل می کردند. طوری که تلفات هم داشتیم. در همان آموزش های سخت بیش از نیمی از بچه ها به بهانه های مختلف مرخصی گرفتند و رفتند و دیگر برنگشتند. من هم که تا قبل از آن خیلی به خود می بالیدم و در میان دوستان و آشنایان به اصطلاح یکی بودم، این جا کم آوردم. تنها علی بود که بسیار تیز و چابک عمل می کرد. حتی در بعضی از موارد از خود استادها حرکات را استادانه تر انجام می داد. کتاب من و علی و جنگ، ص 2- 1 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sun, 22 Jan 2017 04:27:19 GMT http://rahianenoor.com/vdcd.s0j2yt0sja26y.html مرگ بر آمریکا http://rahianenoor.com/vdcj.teofuqetxsfzu.html ابراهیم می گفت: «یادتون نره آمریکا چه ظلمی به ملت ما کرده و داره می کنه؛ یادتون نره با حمایت های آمریکا و اسرائیل از صدام، چقدر از جوونای این مملکت به خاک و خون کشیده شدن.» می گفت؛ با تمام وجود می گفت: « فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل رو به بچه های شیرخواره ی خودتون هم یاد بدین تا اونام مفهوم و علت انقلاب اسلامی رو با بفهمن.» کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 99 ► دانلود (نمایش در تلفن همراه) ]]> سبک زندگی شهدا Sat, 21 Jan 2017 04:46:56 GMT http://rahianenoor.com/vdcj.teofuqetxsfzu.html