در امتداد نور/ شماره17
گل نرگس
يکشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۴۸
کد مطلب : 2908
ضمن تقدیر از نویسنده و هنرمند ارجمند، برادر عزیز آقای عابدساوجی، بدینوسیله از تمامی فرهیختگان، نویسندگان و هنرمندان گرامی دعوت می کنیم که ما را مفتخر به ارسال آثار خود به پایگاه ستاد مرکزی راهیان نور کشور نمایید. ضمنا آثار به نام خودتان چاپ خواهد شد.
گل نرگس

دل کندن از معراج و شهدای گمنام سخت بود. وقتی خارج شدیم دیر شده بود فکر کردیم به سالن بهشت هویزه نمی رسیم باید به نان و پنیر یا چیزی در این حد قناعت کنیم. چهرۀ شهر اهواز عوض شده بود. با آن چیزی که من در ذهن داشتم متفاوت بود. هتلی که سالها پیش چند شب در آن اقامت کرده بودم و از پشت پنجره مرغابی ها را تماشا کرده بودم اثری دیده نمی شد! هتل در میان ساختمانهای بلند تر از خودش گم شده بود!. آن زمانها تنها دو پل قدیم و جدید وجود داشت اما می دیدم چندین پل با مهندسی جدید احداث شده و دو طرف شهر را به یکدیگر متصل می کند.
البته شناخت کامل از بافت قدیم شهر نداشتم چون چند باری که وارد شهر شده بودم دیر رسیده بودم و صبح زود آنجا را ترک کرده عازم منطقه شده بودم.
اتوبوس جلوی مجتمع بهشت هویزه توقف کرد. مجتمع تشکیل شده بود از سالنهای مجالس عروسی تا کنفرانس و سالن غذا خوری با فضای دلنواز، پوشیده از درخت و سبزه وگل و گیاه. داخل سالن انواع دسر و سالاد چیده شده بود که به صورت سلف سرویس استفاده می شد و محدودیتی در مقدار مصرف وجود نداشت. تلویزیون بزرگی که یکی از مسابقه های جام باشگاه های آسیا، بین یک تیم ایرانی و یکی از رقبا برگزار می شد. باخت تیم مطرح کشورمان به قول امروزیها، حالمان را گرفت!. اگر به پیروزی تیم کشور مان منجر می شد عیشمان کامل می شد اما حیف که نشد.
زمستان بود اما بوی گلهایی که در فضای محوطه پخش شده بود حال و هوای بهار داشت. گرچه رفته رفته به پایان شب که نزدیک می شد سوزی در تنمان نیش می زد. ساعت هنوز ده شب نشده بود اما چون هوا زود تاریک شده بود چنان به نظر می آمد که شب از نیمه گذشته است!.
ساعت ده بود که رسیدیم جلوی خوابگاه گل نرگس. پس از تشریفات اولیه جلوی در، با اتوبوس وارد محوطه خوابگاه شدیم. کلیه وسایل سفر را همراه خود حمل می کردیم چون از هر مکانی که بیرون می آمدیم شب دیگر به آنجا بر نمی گشتیم. ساکها و هر آنچه که داشتیم برداشتیم و از اتوبوس پیاده شدیم.
با کمبود هایی در این مکان مواجه شدیم که از حوصله این مقال خارج است. به ناچار به داشته ها قناعت کردیم. از طرفی خسته بودیم و حوصله چانه زدن را نداشتیم. اگر هم داشتیم کسی نبود برای چانه زدن، به ناچار گرفتیم خوابیدیم.
صبحانه عسل و خامه بدون چای، توسط تدارکات تهیه شده بود خوردیم. با عجله بیرون رفتیم تا به بقیه کارها و بازدیدهایمان برسیم. تنها نگهبانها سر پست شان بودند که آنها هم وظایف شان چیز دیگری بود. چند نفری هم که جرئت کردند و تن خود را با آب سرد خیس کردند به شدت سرفه می کردند از جمله آنها، عکاس نریمانی بود.
کار شکنی ها از طرف مسئولین نهاد گل نرگس کماکان ادامه داشت! باید برگ مأموریت اتوبوس را قبل از حرکت صادر می کردند اما تا ساعت دوازده ظهر مجبور شدیم جلوی معراج شهدا که به آنجا نزدیک بود توقف کنیم تا برگ ماموریت را ارسال کنند. تا اینجای کار یکروز و نصفی از سفر ما هدر رفته بود. یکروز را به خاطر توقف قطار از دست داده بودیم. در نتیجه تعدادی از اماکنی که باید بازدید می کردیم را از دست دادیم.
از محوطه معراج بازدید کردم و مطالب بیشتری یاد داشت کردم. سماور بزرگی از پرسنل فعال معراج امانت گرفتیم و چای مفصلی دم کردیم و خوردیم. حدود بیست و چهار ساعت می شد که چای نخورده بودیم. آب معدنی فراوانی که همراه داشتیم داخل اتوبوس گرم شده بود نمی شد خورد.
درحالیکه مشغول یاد داشت مطالب تازه بودم به بخش نمایندگی ستاد راهیان نور احضار شدم. افرادی که در این نهاد مشغول بودند جوان و پر انرزی بودند و هر کس گوشه کاری را گرفته بود می چرخاند. مصاحبه کوتاهی با من و یکی دونفر دیگر انجام دادند و از من خواستند سفرنامه ام را برایشان ارسال کنم تا در سایت ستاد مرکزی راهیان نور قرار بدهند. شماره تلفن رد و بدل کردیم و آدرس دادند تا سر فرصت سری بهشان بزنم. یک جلد از آخرین اثرم را بهشان هدیه کردم و بیرون آمدیم. واقعیت این است که موضوع را جدی نگرفتم و تصور می کردم به زودی همه چیز را فراموش خواهند کرد. اما وقتی از سفر برگشتیم آقای زنگنه چند بار تماس گرفتند و با جد تمام خواستند سفرنامه را به مرور برایشان ارسال کنم و من هم این کار را کردم.
از جمله مطالبی که برای استفاده زوار بر دیوار معراج نصب شده بود بیانات مادر شهید محسن برهانی بود که از کتاب نسیم بهشتی برداشت شده بود. ایشان گفته اند: پسرم ده سال بود که مفقودالاثر شده بود. بعد از گذشت این زمان طولانی، یک شب به خواب عمه اش آمده گفته بود:(( من زنده ام، به زودی به نزد شما می آیم)). یک هفته بعد پیکر مطهرش را آوردند.
در سند دیگری نوشته بودند: شهید( قربان محمد) اهل تسنن بوده. اقوام و همسر و پدر و مادرش را در مسجد جامع جمع کرده و همه را شاهد گرفته بود که، من شیعه می شوم. مولای من علی علیه السّلام و سرور و سالارم امام حسین سید الشّهداست. من در حضور شما به مرام شیعه تشرف پیدا می کنم و روز قیامت شما شاهد و گواه باشید.
بعد از انجام این مراسم 13 ماه در جبهه می ماند و بعد در شلمچه شهید می شود.

Share/Save/Bookmark

عباس عابد ساوجی
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۲۳:۰۱:۰۷
با سلام و عرض ادب خدمت دوستانی که می خوانند ونظر می گذارند.
من به عنوان نویسنده سفرنامه (در امتداد نور)، مثل همه شما آرزومندم یک بار دیگر بتوانم به این سفر معنوی بروم واز دستم کاری برای شما بر نمی آید.
از دوستانم در ستاد راهیان نور تقاضا می کنم شما را راهنمایی کنند. ممنون می شوم.

*****************************************************************

با سلام.
با تمامی «راهیان نوریها» ی ارجمند در اولین فرصت تماس و به سوالات این عزیزان پاسخ داده می شود.
ما به بودن در کنار همسنگران خویش افتخار می کنیم.
(روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور)
مریم
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۱۱:۱۸
سلام من خیلی دوست دارم با کاروان راهیان نور برم مناطق جنگی اما عضو هیچ ارگانی نیستم نمیدونم چطوری میشه رفت لطفا راهنماییم کنید.باتشکر.
کاربر مهمان
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۱۰:۴۲
سلام،من چند سالیه که دلم می‌خواد به این سفر معنوی برم ولی متاسفانه قستم نمیشه،امسال درسم تموم شده و از طریق دانشگاه نمی‌تونم برم! نمی‌دونم به کجا مراجعه کنم برای ثبت نام و شرکت در اردو.حالم خیلی بده...نمی‌خوام جا بمونم. ازتون خواهش می‌کنم راهنماییم کنید. اجرتون با سیدالشهدا
شهروند
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۰۹:۴۳
شهادت تنها سلاح برنده ای است که هیچ قدرتی توانایی ساختن آن را ندارد. شهید مبارک رضائی
سجاد آشناپور
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۰۹:۰۵
سلام...اجر شما با شهدا...با اجازه این مطلبتون و نقشه مناطق جنگی رو در وبم گذاشتم...ممنون. البته با اسم نویسنده و ذکرمنبع.
محبوب
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۰۷:۵۳
تورو خدا برام دعاکنیدامسال برم شلمچه...تاحالانرفتم...من عاشق شهدام
معصومه حق نیا
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۰۷:۱۶
سلام ، الان حدود 2 ماهه که از کربلا ایران برگشتم ، هر چه نزدیک میگذره دلم بیشتر هوای شهدا رو می کنه مخصوصا منطقه هورالعظیم . شهدا منو امسال هم بطلبید.
ساحره
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۶:۰۵:۲۹
بسم رب الشهدا از وقتی که با شهید و شهادت آشنا شدم، همیشه دنبال ی راهی بودم که بتونم راهشون رو ادامه بدم و کاری نکنم که خدایی نکرده شرمنده روشون بشم؛ تا الان که موفق نشدم و همیشه شرمندشون هستم... ایشا.. که خودشون یه راه تازه تو زندگیمون باز کنن...
از این نوشته خیلی لذت بردم.
حدیث
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۴:۴۲:۱۰
روزی که میرفت هیچ نگفت
حتی اشکی هم نریخت
پیش از انکه با چشمانی باز کوچ کند
به تو رسیده بود
مرا ببین که اینجا نشسته ام تا باز گردی
سمیه عابد
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۴:۱۱:۰۷
چشم بر جاده انتظار دوخته ام و لحظه را میشمارم.
ولی تاکی؟
تا کی باید نشست و نشست
تا برسد او که باید.....
اینبار من خواهم امد
سمیه عابد
۱۳۹۳-۰۲-۲۳ ۱۴:۰۳:۳۲
خوشا ان دم که بیایی

خوشا انانکه طاقت انتظارت را نداشتند و به استقبال امدند

خوشا اندم که بازگردید