روایت سیره شهدا
دغدغه ی نیروها
شهید عبدالعلی بهروزی
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۳
کد مطلب : 7392
دغدغه ی نیروها
بعد از عملیّات خیبر، در دفتر یادداشت سردار، جملاتی دیدم که واقعاً گدازنده بود. پیدا بود که مطالب، یادداشت های همان زمانی است که پاره ای از بچّه ها در منطقه ی عملیّاتی «البیضه» در زیر آتش دشمن جا مانده بودند و عبدالعلی شاهد برخاستن دود و آتش از آن منطقه بوده است.
او که در قایق این نکات را نوشته بود، گوشه ای از بار اندوهی که بر قلب او سنگینی می نمود، بیان کرده بود. وی جملاتی با این مضمون نوشته بود: « از دور شاهد هستم که بچّه ها در زیر آتش و بمباران دشمن قرار دارند و محمود عزیز هم در این میان می سوزد. »
شهید، نام عده ای از بچّه ها و از آن جمله برادرش «محمود» را ذکر کرده بود. البته فقط در یادداشت های او چنین عباراتی را دیدم و من در آن چند روزی که برای نجات بچّه ها در آبراه ها و لابه لای نیزارها به جستجو مشغول بودیم، هیچ سخنی درباره ی برادرش نشنیدم. این در شرایطی بود که برادر دیگرش «علی»، در عملیّات فتح المبین شهید شده بود. رزمندگانی که در عملیّات خیبر، مشغول ستیز با دشمن بعثی بودند، طبق دستور فرماندهی از روستاهای البیضه و الصخره عقب نشینی می کردند. عجب هنگامه ای بود. بچّه هایی که متجاوزان زبون را با غیرت و شجاعت سرکوب کرده و شکست داده بودند، در معرض بمباران هواپیماها و آتش افروزی توپ ها و خمپاره های آنان قرار داشته و بنا به مصالح نظامی و برای حفظ نیروها، به عقب برمی گشتند.
نیزارها و آبراه ها پر از عطر حضور شیر بچه هایی بسیجی بود. رزمندگان از خط برگشته و محروحین در عقبه جمع شده و در انتظار قایق، جهت انتقال به جزیره ی مجنون بودند. ناگاه دیدم قایق بزرگی از راه رسید، اما طوری نبود که مجروحین و پاره ای از بچّه ها بتوانند به راحتی بر آن سوار شوند و نیاز به وسیله ای بود تا آنان با پای نهادن بر آن، به درون قایق راه یابند. آن جا بود که خودشکن و جان نثار، بهروزی عزیز، بی درنگ زانو زد تا در آن صحنه ی بسیار زیبا و دیدنی، به جای این که به فکر حفظ جان خویش بوده و دغدغه ی اسارت در چنگ دشمن را داشته باشد، تمام نگاهش را دردمندانه به این سو و آن سوی منطقه دوخته بود و می گفت: « خدایا! نکند کسی از عزیزانم جا مانده باشد. » سرانجام رزمندگان با داد و فریاد دست او را گرفتند و با اصرار و پافشاری سوار نموده و راهی جزیره شدند.

کتاب چاووش بیقرار، صص 231- 230 و 240- 239

Share/Save/Bookmark