سفر راهيان نور، تنها خواسته پدر و مادر شهيد نوجوان تهرانی
جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۳۷
کد مطلب : 8204
تهران- راهیان نور- پدر شهید: خيلي وقت است به سفر راهيان نور نرفته ايم، به شهرداري مراجعه کرده ايم، اما نمي برند! مي‌گويند سن ما بالاست. ما را نمي برند! تنها خواسته ما رفتن به سفر راهيان نور است
سفر راهيان نور، تنها خواسته پدر و مادر شهيد نوجوان تهرانی
گروه مقاومت راهیان نور، وقتي در خيابان ها و کوچه هاي تهران قدم مي زنم، وقتي نام شهدا بر سر کوچه ها و محلات، راهنماي رسيدنم به مقصد مي شود، وقتي چشمم فقط به اندازه يک گذر از عرض خيابان يا توقف چند ثانيه اي در پشت چراغ قرمز، قاب تصاوير نقاشي شده آنها بر ديوار مي‌شود؛ 
بي اختيار اين جمله شهيد آويني در ذهنم تکرار مي شود: «عالم محضر شهداست، اما کو محرمي که اين حضور را دريابد و در برابر اين خلأ ظاهري، خود را نبازد… زمان مي گذرد و مکان ها فرو مي شکنند اماحقايق باقي است…»


در راه منزل مادر و پدر شهيد نوجوان «علا راوک» هستيم، او که در کربلا به دنيا آمد و در کربلاي ايران به ياران امام شهيدش پيوست. مقصد امروز با اين جمله شهيد آويني همخواني عجيبي دارد، آنجا که شاعرانه مي گويد: «مپندار که تنها عاشوراييان را بدان بلا آزموده اند و لاغير… صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.»


با به صدا در آمدن زنگ خانه، مادري مهربان با ته لهجه‌اي عربي به پيشوازمان مي آيد و به رسم مهمان نوازي، ما را به بالاي خانه راهنمايي مي کند. خانه اي که در عين سادگي، صفا و صميميتي دلنشين دارد. معلوم است که مادر شهيد، خود به استقبالمان آمده است.


براي پيدا کردن قاب عکسي از شهيد، خيلي کنجکاوي نمي کنيم.
دو قاب عکس از جواني تنومند که لبخندي دلکَش بر لب دارد، در دو سوي اتاق قرار دارد و پدر شهيد با محاسني سفيد و معصوميتي که آن را مي توان در نگاه همه والدين شهدا ديد، رو به روي تصويري از پسرش ساکت نشسته است.


بانو " فاطمه شکرگزار" چنان گرم و مهربان با ما برخورد مي کند که يادمان مي‌رود بار اولي است که ملاقاتش مي کنيم؛ او مي گويد: ما ايراني هستيم، اما تا سال 1350 در کربلا زندگي مي کرديم.

دوران "حسن البکر" که مهاجران ايراني را از عراق اخراج مي کردند، من و همسرم به همراه دو فرزندم از عراق به ايران آمديم و در خيابان مولوي ساکن شديم.

"علا" سال 1345 در کربلا به دنيا آمد و 5 ساله بود که ما به ايران آمديم. "علا" فرزند اول من بود و خدا بعد از او به ما 5 فرزند ديگر نيز عطا کرد. کلاس سوم راهنمايي بود که قصدش را براي رفتن به جبهه مطرح کرد. من مخالفت کردم. سنش کم بود. 15 سال بيشتر نداشت و در کلاس سوم راهنمايي درس مي خواند؛ اما چيزي گفت که ديگر نتوانستم جوابش را بدهم. گفت «مادر! در روز قيامت چگونه مي خواهي جواب حضرت زهرا(س) را بدهي؟ من الان يک نفر هستم، من بچه ندارم، آنهايي که زن و بچه دارند، مي روند. شما مي خواهيد جلوي مرا بگيرد!؟ اگر در قوطي کبريت هم مرا بکني و اجلم فرا برسد چه در خانه باشم و چه در جبهه فرقي نمي کند.»


نيمه دوم ارديبهشت سال 61  براي اولين بار به جبهه هاي جنوب اعزام شد، وقتي رفت نامه اي نوشت و حلاليت طلبيد. جواب نامه اش را دادم اما نامه چند روزي بعدي برگشت خورد! خط قرمزي رويش کشيده بودند که پيدايش نکرديم! مي دانستم شهيد مي شود، در آن روزها که بحث رفتنش در خانه مطرح شده بود، شبي خواب ديدم که دو بانو با پوشيه صورت هايشان را پوشانده بودند، آمدند و يکي از آن بانوان نامه اي به دست من داد؛ اما بانوي بزرگتر آن برگه را از من گرفت و گفت: نه، امضا نشده است! امضا کرد و دوباره به من برگرداند.


"علا" که به خاطر هيکلي بودنش آر پي جي زن شده بود، 20 ارديبهشت ماه 61 در عمليات بيت المقدس 2 با برخورد ترکش به چشم راستش و خروج آن از پشت سر به شهادت مي رسد، در حالي که ما تقريبا يک ماه از او بي خبر بوديم. در همان روزهاي بي خبري از فرزندم، خوابي ديدم که گوياي شهادتش بود، در آن خواب حتي نحوه شهادت "علا" را هم ديدم. خواب ديدم که "علا" ته اتاق، در حالي که رويش را پتويي انداخته دراز کشيده است. به سمتش رفتم و او را برگرداندم و گفتم: مادر! چرا رويت را انداخته اي؟ در اين حين دکمه لباسش باز شد و ديدم که سينه اش سياه شده است. پرسيدم: چرا اين طوري شده اي؟ گفت: به خاطر اينکه توي آفتابم! متوجه چشم راستش شدم که باندپيچي شده بود. باز پرسيدم چشمت چه شده؟ گفت: هيچي نيست.
وقتي از خواب بيدار شدم، گفتم مي دانم فرزندم شهيد شده است، چشمش تير خورده، حالا مانده تا بياورندش، بايد منتظر باشيم.



حاج آقا " حسين علا" پدر شهيد در تکميل صحبت هاي همسرش مي گويد: به گفته همرزمانش "علا" در عمليات، يک تانک را مي زند ولي در هنگام زدن تانک دوم با برخورد ترکش به چشم راستش به شهادت مي رسد. وقتي رفتم براي شناسايي پيکرش، نگهبان سردخانه با گريه برايم گفت: پسر من هم شهيد شده است اما اين شهيد چيز ديگري است، اگر ساعتي ديرتر آمده بوديد، مي خواستند پيکر پسرت را به شهر ديگري انتقال دهند، آخر فاميلي او را اشتباه نوشته بودند!


مادر شهيد مي گويد: پيکر فرزندم 20 روزي در آن طرف خط باقي ماند، در لحظه شهادت به دوستانش گفته بوده که امشب هيئت داريم. او هيئتي بود و هر چهارشنبه در مراسم دعاي توسل و سينه زني شرکت مي کرد.

تا 18 خرداد از او بي خبر بوديم. تا اينکه به سفارش دوستان نذر عقيقه گوسفندي کرديم تا ان شاء الله هر چه زودتر خبري از "علا" شود، يا خودش بيايد يا پيکرش را به ما تحويل بدهند. صبح چهارشنبه 19 خرداد، گوسفندي را عقيقه کرده و آبگوشت بار گذاشته بوديم که زنگ خانه را زدند و گفتند: پيکر شهيد "علا راوک" را آورده اند، بياييد براي شناسايي و تحويل گرفتن.


در قطعه 26 شهداي بهشت زهرا دفنش کرديم. از آن  روز تا به حال با ياد او زندگي مي کنم، اصلا حضورش را درک مي کنم! اوايلي که شهيد شده بود روزي با مادرم نشسته بودم که من بي اختيار گفتم: بله، چيه؟ چه کار داري؟ مادرم پرسيد: فاطمه چه شده است؟ گفتم: صداي علا را شنيدم. مادرم هم گفت من نيز شنيدم!


از حاجيه خانم شکرگزار، مادر شهيد مي خواهم کمي از اخلاق فرزندش برايمان بگويد. اين جمله چشمان او را بهاري مي کند و مي گويد: اخلاقش عجيب بود. مثل ما نبود! اگر کسي کمک مي خواست دنبالش بود. در صف کوپن براي همه مي ايستاد، در مدرسه سيم کشي مي کرد، برف پارو مي کرد، آن قدر مشغول کمک به ديگران بود که کمتر در خانه حضور داشت. بعد از شهادتش خواب ديدم که در کربلاست. الان احساس مي کنم من الکي به بهشت زهرا مي روم! بعد از اين خوابم راه کربلا باز شد. شهادت قسمت هر کسي نمي شود، " علا" لياقت شهادت را داشت. اين دلتنگي هاي روزگار است که ما گرفتار آنيم. براي پدر و مادر از دست دادن اولاد سخت است اما خدا را شکر که فرزند ما در اين راه رفت.


مادر شهيد علا با اشاره به اينکه در ايام ماه محرم در خانه اش مراسم عزاداري به سبک عربي برگزار مي کند، ضمن دعوت کردن ما به اين مراسم مي گويد: «واي به زماني که روضه حضرت علي اکبر (ع) مي خوانند؛ نه اينکه من مادر " علا" بودم، با او دوست بودم. 14 سال بيشتر با هم تفاوت سني نداشتيم، گويي با هم بزرگ شده بوديم، همه مي گويند دختر براي مادر است اما " علا" فرق مي کرد، او خيلي با من بود.


بعد مادر شهيد برايمان تعريف مي کند؛ شبي خواب ديدم که در مسجد خيابان ري برايش سالگرد گرفته ايم.
آقايي نوراني که گويي کسي نمي توانست چهره اش را ببيند داشت سخنراني مي‌کرد. مجلس مردانه بود و من در کنار در ايستاده بودم. ديدم که علا به سمتم آمد. گفتم مادر! کجايي؟ گفت: هيچ، جبهه هستم! آمد خانه و سرش را گذاشت روي پاهايم و من در حالي که با موهايش بازي مي کردم گفتم تو شهيد شده اي و نحوه شهادتش را تعريف مي کردم. گفت بله، در چشمم تير خورده بود اما کمرم نيز پُر از ترکش بود. دست ماليدم به کمرش، پرسيدم درد نمي کند؟ گفت: نه! به او گفتم ديگر نمي گذارم بروي! در جواب اين خواسته من گفت: نه نمي توانم بمانم. با اصرار گفتم: اگر بروي از تو راضي نيستم! چند باري گفت: نگو اين حرف را. از خواب بيدار شدم در حالي که خيلي ناراحت شده بودم. فرداي آن روز به بهشت زهرا (س) سر مزارش رفتم و گفتم: به خدا، مادر راضي ام از رفتنت و از همه چي...»

بانو شکرگزار در پايان اين گفتگو در توصيه اي به مادران جوان مي گويد: براي مراقبت از فرزندان‌تان با آنها دوست باشيد، وقتي فرزندي با مادرش احساس دوستي و صميميت کند، همه حرف هايش را به او مي زند و اين يکي از رموز موفقيت در تربيت فرزند است.


صداي مؤذن از مسجد به گوش مي رسد. وقت ديدار رو به پايان است و من متعجب از سرعت حرکت عقربه هاي ساعت. چه زود يک ساعت گذشت! پدر شهيد وقت خداحافظي مي گويد: خيلي وقت است به سفر راهيان نور نرفته ايم، به شهرداري مراجعه کرده ايم، اما نمي برند!
مي‌گويند سن ما بالاست. ما را نمي برند! تنها خواسته ما رفتن به سفر راهيان نور است و مادر شهيد در ادامه صحبت هايش با تأکيد بر اين خواسته همسرش مي گويد: بارها گفته ام حاج آقا! ما که کربلا مي رويم يک بار از شلمچه برويم و کربلاي ايران را هم زيارت کنيم اما سفر با کاروان راهيان نور چيز ديگري است.


مصاحبه: خادم الشهدا
منيره غلامي توکلي

انتهای پیام/










Share/Save/Bookmark