روایت سیره شهدا
آن شب
شهيد ناصر سرتيپي
يکشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۳
کد مطلب : 8098
آن شب
زمستان بود برف و سرما همه جا را گرفته بود. بابا هم سرما خورده بود. با آن حال مريضش؛ از خانه رفت بيرون. کجا و براي چه کاري؟ نفهميدم. بعد از چند ساعت، با عجله برگشت. با تعجب نگاهش مي کرديم. براي آن که چيزي از او نپرسيم ما را برد توي اتاق تا با ما بازي کند. هنوز هم تو فکر آن شبش بودم. تا رفت جبهه از مادر پرسيدم: قضيه ي آن شب بابا چي بود؟ کجا رفته بود با آن حال مريضش؟ فهميد کدام شب را مي گويم گفت: « نزديکي هاي خانه ي خودمان، خانواده اي هستند که وضع مالي خوبي ندارند. پدرت آن شب يک کم خرت و پرت خريده بود، برد در خونشون. چون نمي خواسته ببيننش، با عجله برگشته بود. براي همين بود که نفس نفس مي زد. »

کتاب شيفتگان خدمت، صص 86-85

► دانلود (نمایش در تلفن همراه)

Share/Save/Bookmark