دلنوشته
تنگه احد را نگه داشتیم با نهروانیان چه باید کرد
سردار مجتبی مینایی فرد
دوشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۶
کد مطلب : 10926
اما نگرانیم که شما با نهروانیان چه میکنید. مردانه جنگیدند دلاوران ارتش و رزمندگان لشکر مقدس المهدی(عج) و لبهای تشنه و آتش دشمن در چند روز محاصره نتوانست ذره ای در اراده پولادین آنها خللی وارد آورد و مکالمه آخرین آنها با صیاد شیرازی قهرمان موجود است: «سلام ما را به امام برسانید، نمی گذاریم احد تکرار شود»
تنگه احد را نگه داشتیم با نهروانیان چه باید کرد
در خنکای نسیم صبحگاهی در یادمان تمرچین و منطقه عملیاتی والفجر هنوز صدای مردانه مرتضی جاویدی و یاران با وفایش گوش جان را نوازش می دهد که تنگه احد را با مردانگی تمام نگه داشتیم و خود را لایق بوسه امام (ره) آن مرد الهی بر پیشانیمان ساختیم.

اما نگرانیم که شما با نهروانیان چه میکنید. مردانه جنگیدند دلاوران ارتش و رزمندگان لشکر مقدس المهدی(عج) و لبهای تشنه و آتش دشمن در چند روز محاصره نتوانست ذره ای در اراده پولادین آنها خللی وارد آورد و مکالمه آخرین آنها با صیاد شیرازی قهرمان موجود است: «سلام ما را به امام برسانید، نمی گذاریم احد تکرار شود»

خدایا چه میگویم و چه باید کرد که اگر جز وظیفه نبود که می بایست این مطالب را برای نسل امروز بازگو و روایت کرد و تنها می بایست همچون کوههای سر به فلک کشیده قمطره و کدو و ۲۵۱۹ سکوت اختیار کرد و سر تعظیم فرود آورد. عمر سفر کوتاه است و باید منطقه والفجر را با همه شهدا و مفقودینش و معنویت بی بدیلش که به هرطرف نگاه می کنی، از شهیدانش هاشم حقیقت و ذوالقدرها گرفته تا جلدیان و پیرانشهر و مقر لشکر نوهد آرام آرام گذشت و به سوی دیگر یادمانها رفت.

اساتید و مدیران و طلاب و رزمندگان همراه شاید انقلاب و جنگ را تا کنون از این دریچه ندیده و نشنیده بودند و نگاه های با معنا و پرسشگر آنان کاروان را از مسیر جنگل آلواتان به سردشت می رساند. روزگاری نه چندان دور مرد می خواست و دل شیر مثل شهید کاوه که از این گذرگاه عبور کرده و تازه با وجود تامینهای جاده ای خود را به میرآباد رسانده و از رودخانه ی نلاس به شهر ربط و سردشت برساند.

امروز در سایه رشادت آنان نه پایگاهی و نه پاسگاهی؛ چه کسی باور دارد که راهیان نور خواهران فارس در آنجا در قلب جنگل آلواتان که روزگاری زندان مخوف دوله تو را در خود جای داده بود بایستند و از تمشک های وحشی تناول کرده و عکس یادگاری بگیرند.

خدایا تو را شکر که اگر عزیزترین سرمایه های انسانی یعنی شهدا و جوانانمان را تقدیم کردیم که امروز خلا وجودی آنان در راس نهادها و ادارات بخوبی احساس می شود، اما نعمت امنیت است که سردشت را که از کمترین امکانات رفاهی و شهری برخوردار بود به شهری کاملا زیبا و امن تبدیل کرده است. سردشت را بخوبی می شناسم چه در ایام بمباران شیمیایی ربط و سردشت که اولین شهر بمباران شده شیمیایی جهان است و چه در جوار بچه های با صفای تیپ امام حسن(ع) استان فارس که تحت فرماندهی سردار کاظمی دو سالی را در این منطقه حضور یافته و انجام ماموریت کردم.

بچه هایم کوچک بودند ولی انجام وظیفه باعث شد با خانواده به سردشت کوچ کردیم که خاطرات فراوان آن با مردم خونگرم کردستان در این مجال نمی گنجد. صبحگاهان به روستای بیوران و قله های یادمانی بلفت و دوپازا رفتیم. در اولین نگاه خاطرات بچه های تیپ امام حسن(ع) فارس بویژه سردار مظلوم محمد حسینی عزیز می افتیم که از ابتدای این ماموریت در کمینهای مختلف جان بچه های همرزم را نجات داد. شهید پرویزی مجاهد و سربازان شهید، حضور همگی شان را احساس می کردم. بر و بچه های گردان تکاور مهراب برزگر، ایوب حیدری و کریمیان و سید جلال و دیگران.. .

خدا چه می توان گفت که قدم به قدم این مناطق خودشان حرف می زنند و باز با زبانی قاصر باید روایت کرد. باید گذشت و سیر ساعات و روز است که از نیمه گذشته و ما را به جاده بانه می رساند. جاده ای که بچه های هوابرد شیراز و پاسداران گمنام فارس و شهدایی مثل فرهاد شاهچراغی و عبدالحمید عزیزم عطر و بویشان در این مکان ماندگار شده است.

یادمان بولحسن و عملیات های نصر ۴ و نصر ۷ و رشادتهای سردار محمودآبادی و شایق و شمس و شریفی و عزیزی و هزاران رزمنده دلاوری که کم لطفی زمان حتی نامشان را در خاطراتمان پاک کرده است. ارتفاعات گامو و آسوس و گوچار و شهر ماووت که در کمال قدرت و قدمهای استوار رزمندگان فارس فتح گردید و امروز که پیشمرگ عزیز کُرد ناصر علیزاده فقط می تواند شمه ای از آن را بگوید و آنگاه که می خواهم از هادی منفرد و خرمشکوه و دیگران بگویم بغض امانم نمی دهد و همگان را به دیدن صحنه حزن انگیز خواهری که فقط می داند برادرش شهید فرخی ۱۶ ساله در منطقه گامو مفقود گردید و امروز پس از چندین سال دیدن این صحنه روایت را کفایت می کند...

رییس گروه، عوض پور عزیز صلاح می داند به خاطر این چند روز خستگی به مریوان نرویم و شب را کاروان در سنندج بمانند.  که از خدا خواسته همین بودم. چون واقعا تحمل دیدن مریوان و خاطرات فراوان والفجر۴ و صلابت حاج احمد کاظمی و دلاوری ولی نوری و مجید سپاسی و شهدای دیگر را تحمل یادآوری ندارم و نگاه به ارتفاع مشرف به دریاچه زریوار بی هیچ درنگی شهید ریخنه گران را به خاطر می آورد که مرا یارای ذکر آن نیست و شرم است از این حیات بی حاصل و جدایی از آن مردان الهی...

اواخر شب است که با خادمان شهدای عزیز و بی ریا قاسمی و نصیری و برادران کریمی عزیز به سنندج رسیده و شهری که آن چنان بزرگ شده که نمی توان به راحتی کاخ جوانان سابق را که بچه های فارس در آن محاصره بودند پیدا کرد.

قدم به قدم شهر از سمت سقز و دیواندره گرفته و ابتدای جاده بوکان یاد و خاطره بچه های فارس را فرا گرفته. دلاوریهای سردار عبدالله زاده با تیپ احمد بن موسی(ع) و عملیات هایی که در سالهای ۶۳-۶۲ انجام دادند تمامی ندارد. یاد اعزام شهید عزیزم مجتبی قطبی و قنادی مظلوم در عملیات قادر و پادگان سقز، گمانم میبرد صدای اذان صبح می آید و دوباره شروعی که فقط می توان به امید شفاعت چشم گشود و پا در رکاب گذاشت و جاده های پیچ در پیچ را به سمت کرمانشاه در نوردید.

سراهی کامیاران و عبور از جوانرود و روانسر با ذکر خاطرات فارسیان عجین است و سردار امان اله حیدری که چند سالی سکاندار تیپ قهرمان آن بود و چه خاطرات شیرینی که هنوز رفت و آمد او با رزمندگان کرد این منطقه ادامه دارد جاودانی شده و حیف که نه او گفت و نه کسی سراغش رفت. ای کاش که خاطراتش را بگوید تا کوههای پاوه و شاخ تمیران و حلبچه و سروآباد آنها را در سینه خود حک نمایند و بعنوان ثروتهای معنوی به یادگار بمانند.

پاوه و قهرمانیهای مردمی از سلاله اسطوره ها هرچند که رزمندگانش حاج احمد متوسلیانها و کاظمی ها و دیگران بی بدیلند اما چمران و حماسه اش در شکست حصر پاوه جاودانه است.

شهری که امروز تنها یادگارش بیمارستان شهر است اما هیچ کس داستان علی ها ها بچه لامرد را نگفت و ندانست که او نیز مثل خسرو ایزدی ها و شهدای فارس چه کردند و چه سهمی دارند. قله شمشیر و نوسود هنوز شهدای فارس را به یاد دارد و هستند شهدایی که هنوز جزء مفقودین نوسود هستند. رسم روزگار متاسفانه فراموشی است. کاروان می رود و رفته رفته بغضهاست که دیگر یارای نگه داشتن آنها نیست همه به دنبال بهانه می گردند. یادمان شهید ناصر کاظمی و یادمان شهدای مظلوم سیران بند کار را یکسره می کند و بغضی که با روضه و توسل حسن مهربان مداح با اخلاص به حضرت زهرا(س) امان را از همگان گرفته و اشک است که می بارد و می بارد.

ای کاش آشنایی ها نبود و اگر بود پس از آن جدایی ها نبود. هرچند در یادمان مرصاد و تنگه چارزبر هستیم و اوج مرحمتی که خداوند به این نظام مقدس داشته را می بینیم خفت منافقین را و خیانتی که به وطن خود کردند می بینیم یاد بچه های المهدی و مجاهدت ها و راوی که تند تند می گوید و برشماری میکند.  اما بنظرم حواس همگان متوجه پایان عروج است و کم کم احساسی غریب همه را در بر گرفته و آنچنان سریع احساس برگشتن از ابرها و فضایی که در این چند روز احساس نمی کردند روی زمین راه میروند مثل کسی که از خواب بیدار می شود کاروان را در می نورد و شهر ها و جاده ها به هم می پیچد اما نه واقعیت دارد شهرضا و زیارت شهید همت کار را تمام کرده و سکوتی سخت که اتوبوسها را فرا گرفته از رانندگان زحمت کش که آنی از تلاش سر باز نزدند یا خادمین عزیز و همه اعضای گروه اصلا کسی حوصله ندارد و تنها یک امید است که در پایان هم قسم می شوند که رهروان خوبی برای شهدا باشند و رسالت زینبی را که همانا روایت حماسه شهداست سرلوحه کار خود فرار داده و اشک و تودیع و دیگر هیچ...

خادم الشهدا؛ سردار مجتبی مینایی فرد




Share/Save/Bookmark