روابط عمومی و امور بین الملل ستاد مرکزی راهیان نور کشور:
ما را میهمان «دلنوشته های آسمانی» خود کنید
سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۴۹
کد مطلب : 2103
ما را میهمان  «دلنوشته های آسمانی» خود کنید
اهالی باصفای « راهیان نور » سلام !

دلنوشته ها جایی است برای کسانی که فکر می کنند گفتگو درباره مسائل معنوی با دوستانی که آنها را ندیده و نشنیده اند و تنها در اینکه راهیان نوری هستند مشترکند می تواند به آنها برای رسیدنی عاشقانه تر و درکی زیباتر از دوستی با شهدا کمک کند .

مسئولین این صفحه با کمال علاقه و اشتیاق ،خاطره های راهیان نور،دلنوشته هاو پیام های دریافتی تک تک شما عزیزان را خوانده و پیام هایی که به تحقق این هدف الهی کمک کند را منتشر می کنند و برای همه کسانی که خالصانه مطلبی را درج میکنند آرزوی توفیق و سربلندی میکنند .

در راستای رسیدن به اهدافی که برای این صفحه در نظر داشته ایم از انتشار پیام هایی که حاوی معرفی سایت ها و وبلاگ های شخصی ،درخواست و یا ارائه ایمیل و تلفن ،در خواست کمک های مادی ومطالبی که به سایر بخش های سایت مربوط می شود معذوریم .

راهیان نوری های قدیمی سپاس وراهیان نوری های جدید خوشامد گویی مارا پذیرا باشید .

دوستان گرامی: برای گذاشتن پیام خود ،از قسمت ارائه نظر در پایین صفحه استفاده نمایید .



Share/Save/Bookmark

۱۳۹۶-۰۸-۲۷ ۲۲:۰۴:۰۹
۲۸ ۸ ۱۳۵۹ چنین روزی عاشورا بود
محمد یزدانی ازنیروهای شهید سید مجتبی هاشمی در دشت ذوالفقاری آبادان
برای رزمندگان آبرسانی میگرد که گلوله تانک دشمن شلیک شد و به بدن ایشان اصابت کرد و محمد یزدانی تکه تکه شد کنارت
منو یاد حضرت ابوالفضل انداخت
یادش گرامی راهش مستدام
در این یادمان محلی که بشهادت رسیده الان زیارتگاه عاشقان و عارفان و دلسوختگان شده است
قاسم صادقی خادم الشهدا
فاطمه
۱۳۹۶-۰۸-۱۴ ۱۱:۲۱:۴۰
ابراهیم داداشی!؟؟؟
داداش ابراهیم!؟
اقا ابراهیم هادی!؟
وقتی این نشده بیام به دیدنت!؟؟؟؟
من به کل دنیا پز داشتن تورو دادم....
به هرکی رسید گفتم استاد من ابراهیم هادی
داداش میخوام بیام شهدا گمنام
میحوام کانال کمیل رو از نزدیک ببینم...

وقتش نشده!؟
هانیه
۱۳۹۶-۰۸-۱۰ ۱۱:۳۹:۵۹
میگن هرچه ازدل برآید, خوش آید؛ اما من نمینویسم که کسی خوشش بیاد، من اومدم گله کنم ازتون
همه میگن اونایی که بار اولشونه دعاکنن, اونایی که بار اولشونه حاجتشونو بخوان, اونایی که بار اولشونه...
د آخه نامردا مگه ماها که بار اولمون نیست دل نداریم؟
مگه ما آرزو نداریم؟
ما که بعد یه سال انتظارتون دلمون پرتر از بار اولیاس، ما که کوله بار گناهمون سنگینتر از بار اولیاس، ما که دست نیازمون بالاتراز بقیه س
بخدا بی انصافیه اگه توشلوغی جمعیت بار اولیا به ماها نگاه نکنین
بخدا بی انصافیه اگه مارو دست خالی برگردونین

کاش ماهایی که دوباره دعوتمون کردین روهم جزء عاشقاتون حساب کنین
کاش کمک کنین آدم شیم وروسفید
من به این امید اومدم زیارتتون که ازتون برات کربلارو بگیرم
کاش آبروم نره پیش خودم.
جامانده...
۱۳۹۶-۰۸-۰۷ ۲۰:۵۷:۴۲
سلام شهدا ممنونم ... مرا ببرید کمکم کنید شهدا نمی دانیم از کحا و از چه بگویم اما شرمنده ایم....
بانو
۱۳۹۶-۰۷-۰۶ ۱۹:۴۱:۴۰
دلم راهیان نور میخواد...
خودتون منو کشتید تو این خط..من که زندگیمو میکردم‌..خودتون عاشقم کردین...
دلم میخواد از نزدیک کانال کمیل رو ببینم...
میخوام سربند یازهرامو ببندم و قدم بزارم جایی که مردان خدا گذاشتن..
شهدا...دلم میخواد مثل شما باشم
۱۳۹۶-۰۷-۰۵ ۲۳:۳۸:۳۲
کاش سرنوشت مانیزمانندشماشودشهیدبی سرشویم شهیدجهادگرومدافع شویم...
دستمان رابگیرید...
برای شهیدحججی
شهداشرمنده ایم
۱۳۹۶-۰۷-۰۵ ۲۱:۵۰:۲۸
شهیدبی سر(شهیدحججی)،مردترین مردکشورم دست ماراهم بگیروکمکمان کن...
۱۳۹۶-۰۶-۲۹ ۱۴:۰۰:۱۸
سلام بر شهدا
شهدا نمی دانم از کجا شروع
کنم و بگوییم بغض گلویم را میفشارد اشکهایم امانم نمیدهندشهدا فقط می توانم بگوئیم
شرمنده ام ای کاش می طلبیدیدکه بیام کربلای شما شلمچه فکه کانال کمیل شهید ابراهیم هادی دادش خوب من همانی که اتفاقی باهش آشنا شدم و حالا هم می گوییم دادش ابراهیم هادی دست ما بگیر برایم دعا کن برای یک بارم شده بیام کانال کمیل



ممنونم از کانال خوب راهیان نور کشور

التماس دعا
۱۳۹۶-۰۶-۲۹ ۱۳:۵۸:۵۲
سلام بر شهدا
شهدا نمی دانم از کجا شروع
کنم و بگوییم بغض گلویم را میفشارد اشکهایم امانم نمیدهندشهدا فقط می توانم بگوئیم
شرمنده ام ای کاش می طلبیدیدکه بیام کربلای شما شلمچه فکه کانال کمیل شهید ابراهیم هادی دادش خوب من همانی که اتفاقی باهش آشنا شدم و حالا هم می گوییم دادش ابراهیم هادی دست ما بگیر برایم دعا کن برای یک بارم شده بیام کانال کمیل



ممنونم از کانال خوب راهیان نور کشور

التماس دعا
حدیث
۱۳۹۶-۰۶-۲۶ ۱۵:۳۵:۳۶
سلام شهدا دلم براتون تنگ شده
جامونده ازراهیان نور
۱۳۹۶-۰۶-۲۱ ۱۸:۱۹:۳۵
سلامی به سبک بالان آسمانی
خوشحالم که باری دگردستم راگرفتیدوهمراهم بودیدوکمکم کردید....
فکرش راهم نمیکردم...
من إمسال کنکوری بودم وقراربودکنکوربدم ولی به سفری رفته بودم که دعوتنامه اش ازسوی شهدابودوزمان کنکور ازیادم رفته بود....
یکی دوروزقبل از کنکورزمان برگزاریش رافهمیدم وبایدهرچه زودترکارت ورودبه جلسه رومیگرفتم...
أمانشد...
روزکنکورناأمیدبودم ونمیخواستم برم چون کارت ورودبه جلسه نداشتم...صبح روزجمعه بودوهمه جاتعطیل....
ازخداکمک خواستم و متوسل شدم به إمام زمان عج وشهدا...
بعدازتوسل ازیکی ازبچه هاشنیدم داخل دانشگاه دریکی أزقسمت های إداری کارت ورودبه جلسه هاراپرینت میگرفتندومیدادند
خلاصه درکنکورشرکت کردم جوابش إمروزاومده....
قبل أزدیدن کارنامه بازهم ازخداوإمام زمان وشهداکمک خواستم...ونذرکردم تاعمردارم خادمشون باشم خادم ألشهداء....
ألآن کنکورقبول شدم...
شهداء ممنونم...
أمیدوارم جوری زندگی کنیم که خداومولاوشهداء ازمون راضی باشن...
جامونده ازراهیان نور
۱۳۹۶-۰۶-۱۷ ۱۷:۳۰:۰۵
شهداسلام....
دلم برایتان تنگ شده...
برای خادمی...
برای مریوان...
چه حس زیبایی بودخادمی شهداومن چه دیرفهمیدم...
روزی که آمدم نمیدانستم موقع برگشت اینقدر دلم برایتان تنگ میشود...اما...
الان حدودیک ماهی است که برگشتم وهرروزی که ازعمرم میگذردبیشترجای خالیتان رادرشهروکشورم حس میکنم وادامه زندگی بدون شمابرایم سخت تر وسخت تر میشوددرجایی که دوستداران شمارا أمل مینامندومسخره میکنند...خیلی دلم میگیردوقطرات باران درصورتم جاری میشود...آرزومیکنم کاش من روسیاه نیزروزی لیاقت شهادت راداشته باشم وبه شماملحق شوم ...چون دیگر زندگی دراین دنیابرایم سخت شده ...اینکه میبینم بعضی از برادران وخواهران شهروکشورم باکارهای ناپسندشان شماوخداراناراحت میکنندوحجاب وعفت ونگاهشان راحفظ نمیکنند دلم میگیرد...
شهدااین روزهاکمی کشورمان تاریک شده کاش دستمان رابگیرید...
دوستتان دارم...
به امید دیدار...
محسن میرمحمدعلی
۱۳۹۶-۰۵-۲۹ ۱۸:۳۸:۴۵
شهدا من را بخوانید به سرزمین نور که دلم بی تاب انجا هست دلم پر زده تا با شهدا محشور شود من را بخوانید دستم را بگیرید تا من هم بیایم و دلی صاف کنم
علی کوچولوخادم شهدا
۱۳۹۶-۰۵-۰۹ ۰۰:۰۱:۲۰
سلام به دوستان ...
قرار است که من از علی کوچولوی قصه مون بگم
منظورمن خادم شهدا ...
علی آقای ما 13 سال بیشتر نداره. او عاشق خادمی در شهر عشق (مریوان) است. کار های او مانند:اسفند دود کردن برای زائران،سفره صبحانه،نهاروشام پهن کردن برای زائران عزیزو...
از علی آقا پرسیدند: از کارت خسته ای ؟گفت:خیر مگر می شود از خادمی شهدا خسته بشوم.
شرمنده ی شهداء
۱۳۹۶-۰۵-۰۸ ۰۱:۳۱:۵۳
روزچهارشنبه بود
قرار بود که بامادرم فردابه شمال غرب برویم ...
شب بود،ساعت11پدرم زنگ زدگفت ماشین که قراراست باآن به سفرراهیان نوربرویم دیگرجاندارد...
ناراحت شدم...
صبح روزبعدساعت6ازخواب برای نمازبیدارشدم،نمازم راکه خواندم بعدازنمازخیلی گریه کردم...سربه سجده گذاشتم وبه خداگفتم مگرمن چه کارکردم که مرابه سرزمین عشق(مریوان)نمیطلبد.......
سرنمازخوابم برد،یک آقای نورانی یک کاغذ به من داد ،ازش پرسیدم:چیست؟
گفت:آدرس اتوبوس هاییست که به سرزمین عشق حرکت میکنند......
مادرم مرا ازخواب بیدارکرد
چهره اش خیلی خندان بود...ازش پرسیدم:مامان چقدرشادی!گفت بابات زنگ زده گفته أتوبوس جورشده ...خیلی شادشده وازجایم بلندشدم.........
سرتان رادرد نیارم...
روزشنبه شد
بامادرم به میدان إمام رفتیم برای حرکت به سرزمین عشق.....
ازمسئول کاروان که باعث شده بودبه این سفرزیباوشهدایی برویم تشکرفراوانی کردم ........ وسفرمان را آغاز کردیم...