امروز صعود به بازی دراز، فردا صعود به بیت المقدس
یادداشت : زینب سعیدی
يکشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۴
کد مطلب : 9809
همدان - راهیان نور، جاده ای که منتهی به منطقه ی بازی دراز می شد پر بود از پیچ و خم. پیچ هایی که در زمان جنگ تحمیلی وجود نداشتند بلکه مسیر هایی سخت و کوهستانی بودند که شاهد پَر پَر شدن هزاران لاله ی سرخ بودند.
امروز صعود به بازی دراز، فردا صعود به بیت المقدس

سه شنبه 5/2/1396  
قرار بود به عنوان خبرنگار راهیان نور به منطقه بازی دراز بروم. این دومین تجربه ی خبری من برای راهیان نور بود. 

حدودا ساعت 11 ونیم شب بود که به همراه فرمانده و همکار خبرنگار خود به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم. در طول مسیر به همه ی اتفاقاتی که طی سال های دفاع مقدس برای رزمندگان و هم وطنان در این منطقه افتاده بود می اندیشیدم... آن شب جریان اتفاقاتی را از آقای رحیمی زاده شنیده بودم که درک آن ها کار آسانی نبود. جنایاتی که توسط منافقین رخ داده بود به هیچ شکل قابل وصف نبود... 

از خراب شدن زندگی هزاران دختر، تا آواره شدن هزاران کودک و خانواده... هیچ یک قابل درک نبودند. به راستی خون هزاران بی گناه به کدامین گناه ریخته شد و زندگانی هزاران هموطن شریف به کدامین گناه خراب شد؟؟؟ 

جاده ای که منتهی به منطقه ی بازی دراز می شد پر بود از پیچ و خم. پیچ هایی که در زمان جنگ تحمیلی وجود نداشتند بلکه مسیر هایی سخت و کوهستانی بودند که شاهد پَر پَر شدن هزاران لاله ی سرخ بودند.

آقای رحیمی زاده آهی کشید و گفت: بچه ها ببینید اینجا چقدر تاریکه، چقدر ترسناکه.. دید سخته.. حالا فکرشو بکنید یه زمانی یه جوان هایی بودند که این سختیا رو به جون و دل میخریدن و میزدن تو دل این تاریکی ها تا منطقه رو شناسایی کنند... چقدر اونا مرد بودن.. چقدرشجاع بودن. 

بغض راه گلویم را بسته بود، از شهدا خجالت میکشیدم. شهدا کجا و من کجا؟ تک تک ثانیه هایی که با امنیت کامل سپری می کنیم را مدیون همین شهداییم... واقعا حضور در آن منطقه  و در آن تاریکی شب، دل و جرات زیادی میخواست...  
به محل اسکان رسیدیم... لحظه شماری میکردم تا صبح از راه برسد و به زیارت 3 شهید گمنام بروم.
 
................................... 
 
چهارشنبه 6/2/1396 
صبح شده بود و پس از آشنایی با بچه های خادم به سمت یادمان شهدای بازی دراز حرکت کردیم. منطقه کوهستانی بود زمین پر از سبزه و علفزار بود قسمت هایی از منطقه سیم خاردار کشیده بودند و بعضی از قسمت ها را سنگر ساخته بودند تا کمی حال و هوای فضای جبهه و جنگ به بیننده و زائران منتقل شود...

تابلو هایی در منطقه نصب شده بود که حاوی پیام های زیادی بودند منطقه واقعا زیبا و با عظمت بود خدا میداند هرقدم که در آنجا برداشته می شود خون چند شهید ریخته شده است... سکوت بسیار دلنشینی بر فضا حاکم بود سکوتی که انگار پر از معنا و مفهوم بود سکوتی سراسر حرف...

از دل آن سکوت می شد به بسیاری از مسائل پی برد. اگر گوش دل به صخره ها، به زمین، به درختان، حتی به آسمانِ منطقه و به یادمان بازی دراز سپرده شود حرف های بسیار زیادی دریافت می شود... قدم به قدم آن زمین شاهد غیرت و از خود گذشتگی رزمندگان و شهدای کشور عزیزمان بوده اند...  

نگاهم به سمت شهدای گمنام منطقه بود و تند تند به مسیر ادامه میدادم... بالاخره لحظه ی وصال رسیده بود زیارت شهدا در آن ارتفاع حس و حالی جدید برایم داشت.
 
با یکی از بچه های خادم خیلی گرم گرفتیم بحث بر سر خدمت برای شهدا افتاد... می گفت سه سال قبل یعنی سال 1393 که با دو نفر دیگر از دوستانش برای بازید از غرب و مناطق جنگی آمده بودند. به فکر آن افتادند که برای خدمت به  شهدا، فعالیت خود را آغاز کنند پس به دنبال یکی از خادمین منطقه رفته بودند تا اطلاعاتی را کسب کنند. اما به نتیجه ای نرسیده بودند و آن خادم گفته بود باید از قبل ثبت نام می کردید و دیگر جا نیست تا خادمین جدید اضافه شوند و آن ها ناراحت شده بودند... آن شب گذشته بود و صبح روز بعد فرا رسیده بود.. می گفت: همان خادم شب قبل به دنبال ما آمد و گفت سه نفری که می خواستند خادم شوند شما بودید؟ گفتیم بله، گفت پس وسایلتان را جمع کنید تا به منطقه بازی دراز برویم... لحظه عجیبی بود از خوشحالی بال در آورده بودیم و لحظه شماری میکردیم تا به منطقه بازی دراز برسیم.
 
 دوستمان تعریف میکرد که پس از مستقر شدن در منطقه  به زیارتگاه شهدا رفتیم... یکی از همراهانم پس از دیدن سه شهید گمنام در آن منطقه شروع کرد به گریه کرد و گفت: من دیشب خواب دیدم سه آقا با لباس های سپاه به سمت ما آمدند و گفتند آمده ایم تا به شما خوش آمد بگوییم... پس از شنیدن جریان خواب آن خادم مخلص  اعتقادم به  آیه ی  شریفه ی (قطعا شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند) چندین برابر بیشتر و بیشتر شد و با خود گفتم کاش من هم خواب شهدا را میدیدم.

دوباره آماده شدم تا به زیارت شهدای گمنام برم... اما اینبار حس و حال و شوقم چندین برابر شده بود سر از پا نمیشناختم فقط دوست داشتم هرچه زودتر به آن بالا برسم.  تماشای غروب خورشید و خواندن زیارت عاشورا در کنار شهدای گمنام در آن ارتفاع که گویی به آسمان و به خدا نزدیکتری واقعا دلچسب و لذت بخش  بود... 

....................

پنج شنبه 7/2/136 
خادم ها از صبح زود شروع کرده بودند به آماده سازی غرفه ها و ایستگاه های صلواتی. بچه ها با عشق فراوان نسبت به شهدا کار و زندگی خود را فراموش کرده بودند و از شهرهایشان دل کنده بودند تا فقط و فقط برای رضایت شهدا کاری کرده باشند. معنویتی خاص در منطقه حکم فرما بود. شاید اگر در آن لحظه به یکی از خادمان مخلص آنجا می گفتی بیا تمام دنیا را به تو بدهیم و از اینجا برو راضی به ترک منطقه نمی شد.  بودن در آن منطقه دعوت میخواهد. قطعا همه ی خادمین با امضای تک تک شهدا به آنجا آمده بودند... 

........................... 

جمعه 8/2/96 
در مسیر صعود... 

باید برای تهیه گزارش تصویری از افرادی که با عشق به منطقه آمده بودند به نقطه شروع و حرکت زائران بازی دراز میرفتم... ساعت 6ونیم صبح بود تعداد افراد صعود کننده روبه افزایش بود... 

از آن ارتفاع پایین رفتن و دوباره بالا آمدن کمی برایم سخت بود اما وقتی مردم در طول مسیر به من خسته نباشید و خدا قوت می گفتند و یا عده ای می ایستاند تا از آن ها عکس بگیرم نیرو و انرژی ام دو چندان می شد. این پایین رفتن و همراه جمعیت صعود کردن غنیمت هایی هم برایم به همراه داشت. یکی از راویان راهیان نور ترکشی را به من هدیه داد که از مناطق جنگی پیدا کرده بود... خیلی ها هم برایم دعا می کردند و احسنت گویان به صعود خود ادامه میداند... 

از همه ی قشرها آمده بودند تا به ارتفاعات بازی دراز صعود کنند. از کرد و ترک و لر و فارس و بلوچ گرفته تا شیعه و سنی. از پیر گرفته تا جوان...

شاید کوچک ترین فرد صعود کننده ای را که دیدم 7 ماه بیشتر نداشت و در آغوش مادرش بود و بزرگترین صعود کننده ای که دیدم نزدیک به 80 سال سن داشت و به قول خودش با یار همیشگی اش یعنی عصایش همراه شده بود.. 

یکی با دوستانش آمده  بود و دیگری به همراه خانواده تعداد زوج های جوان هم در این میان کم نبود. تعدادی از راه آسفالت می آمدند و تعدادی هم از راه کوهستانی و ناهموار. هرکس در تلاش بود تا زودتر صعود کند و از مراسم و سخنرانی اشخاص ارزشمند کشور جا نماند. 

تعدادی از جوانان کفش صعود کنندگان را واکس میزدند و به ازای پول از آن ها صلوات دریافت میکردند. در مسیر چندین چادر مربوط به گروه های حلال احمر وجود داشت و به صورت صلواتی فشار افراد را میگرفتند و اگر کسی نیاز به قرص و دارویی داشت در اختیار آنان قرار میدادند... 
 
انرژی، معنویت، شور و شوق و روحیه ی بسیجی و انقلابی بودن، در رفت و آمد های مردم به راحتی قابل دریافت بود...  خستگی ناشی از مسیرِ سخت و طولانی در چهره هیچکس دیده  نمی شد... 

در ورودی منطقه ی بازی دراز، زیر پای مردم ، پرچم  دو شیطان بزرگ (آمریکا و اسرائیل) وجود داشت و هرکس وارد می شد با تمام قدرت پاهای خود را روی پرچم میگذاشت... شاید یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی که دیدم همان زیرپا گذاشتن پرچم شیاطین بزرگ جهان بود.... 

جمعیت لحظه به لحظه، بیشتر و بیشتر می شد. همه به سمت زیارتگاه شهدای گمنام میرفتند و بعد به سمت جایگاهی که برای اجرای مراسم و سخنرانی ها تهیه شده بود هدایت می شدند... 

حاج صادق آهنگران با نوای همیشگی اش دل ها را به سمت و سوی جبهه ها و رزمنده ها و معنویتی سراسر عشق به خدا کِشاند... در پایان با نوای من انقلابی ام حاج صادق، که جمعیت هم او را همراهی میکردند، لحظاتی سراسر حماسی و شور رقم خورد.... 

کم کم مراسم به اتمام رسید.صعود به  ارتفاعات بازی دراز هم انجام شد.  ای کاش بتوانیم در همه ی مراحل زندگی صعود داشته باشیم. به امید آنکه  همه ی ما انقلابی ها، همچون شهدا که صعود کنندگان اصلی به سمت خدا بودند موفق به صعود در مسیر انقلاب و رسیدن به خدا شویم... ان شاالله...

((صعود به بیت المقدس نزدیک است...))

یادداشت : زینب سعیدی

انتهای پیام/




Share/Save/Bookmark