روایت سیره شهدا
خواستن، توانستن است
شهید ناصر کاظمی
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۰
کد مطلب : 7208
خواستن، توانستن است
یک روز توی مغازه ی پدرم، داشتم جبر و مثلثات حل می کردم. وارد نبودم و مسأله حل نمی شد. کلافه شده بودم. همان وقت، ناصر کاظمی آمد و دید که پکر هستم.
پرسید: «چه شده؟ ناراحتی؟»
گفتم: «بابا! هر کاری می کنم، این تمرین حل نمی شه؟»
برگشت و گفت: «نگو نمی شه، نمی خواهی! خواستن توانستن است.»
گفتم: «می خواهم حل کنم! ولی نمی شه. هر کاری می کنم نمی تونم حل کنم.»
کاظمی سرش را تکان داد، و گفت: «چند دقیقه صبر کن و فکرت را به من بده.»
سپس با روشی که بلد بود، روش حل مسأله را به من یاد داد.
گفت: «یک بار دیگر تمرین کن.» تمرین کردم، دیدم ساده است.
چند مسأله ی دیگر داد و من حل کردم بعد گفت: «دیدی! پس خواستن توانستن است، خواستی، توانستی.» گفتم: من همان وقت هم می خواستم.»
گفت: «نه، اون موقع فکر و حواست جای دیگری بود و تا به مشکل بر می خوردی، ول می کردی. درستش این است که هر وقت انسان به مشکل بر می خورد، باید ادامه بدهد. تا موفّق شود.»
این بود که از همان وقت، جبر که برایم درست مشکلی بود، درس شیرین و ساده ای شد. از آن روز، هر موقع تمرین حل می کردم. به یاد گفته های ناصر می افتادم.
***
دانشگاهها مجدداً باز شده بودند، حتی ثبت نام هم کرده بودند، ولی من هنوز ثبت نام نکرده بودم. بعد از مجروحیت به سنندج رفته بودم، اصلاً نمی دانستم باید چکار کنم. به هر حال، خودم را مقید می دانستم و به همین خاطر برگشتم.
آقای ایزدی با یکی از مسئولین مشورت کرد و بعد گفت: «تو برگرد برو دنبال درس.»
گفتم: «درس را بعدها هم می توانیم بخوانیم.»
گفت: «تو باید برگردی».
گفتم: «من به ناصر قول داده ام که بر می گردم و حالا آمده ام که بمانم. ناصر هر کاری به من بگوید انجام می دهم.» بعد از صحبت زیاد، پایانی دادند و برگشتیم تهران. در تهران رفته بودم سر خاک شهدا، سرمزار شهید بهشتی، ناصر کاظمی را دیدم، دلخور بود که چرا به من خبر ندادی و رفتی.
وقتی گفتم که آقای ایزدی این طور گفته، آرام شد و گفت: «باشد، ولی وقتی خبرت کردم، باید برگردی.»
گفتم: «از خدا می خواهم برگردم، چرا برنگردم؟!». آخرین دیدار ما با هم توی بهشت زهرا (سلام الله علیها) بود. در آن جا یکدیگر را دیدیم. با هم صحبت کردیم. ظاهراً قرار بود در منطقه ی سرپل ذهاب عملیاتی انجام شود و نیروهای عراق را که تا سرپل ذهاب و قصر شیرین جلو آمده بودند. عقب بزنند.
گفت: «آماده باش، من صدایت می کنم.»
امّا دیگر هیچ وقت او را ندیدم. تا این که شنیدم شهید شده است.

کتاب پیشانی و عشق، صص 179، 187، 31 و 30

Share/Save/Bookmark