چشمانی که 30 سال به سقف خیره مانده‌اند
یادداشت/ سیده فاطمه سادات کیایی
دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۶
کد مطلب : 9819
تهران - راهیان نور، «بابا سقفی» مدام چشمانش رو به سقف است، حرف می‌زند رو به سقف، می‌خوابد رو به سقف، حتی تلویزیون دیدنش هم با نگاه به بالاست، بابا سقفی همیشه نگاهش به آسمان بوده و هست، چه آن زمان که در میدان جنگ بود، چه حالا که در خانه خوابیده است.
چشمانی که 30 سال به سقف خیره مانده‌اند

زل زده است به سقف اتاق، دست خودش نیست، 30 سال می شود که همینطور خوابیده روی تخت بی هیچ حرکتی چشم دوخته به سقف، سقف آرزوهای طول و دراز جوانی‌اش و سقفی که برای اهداف زندگی‌اش چیده بود به همین سقف سفید رنگ بی روح اتاق ختم می‌شود. مدت‌هاست نه منظره‌ای دیده، نه از رنگ‌های فصل‌ها خبری دارد، نه چشمش به منظره‌های چشم‌نواز افتاده است. همه زندگی او را یک سقف پوشانده است، که چندان بلند نیست.
 
به دلش مانده حداقل برای چند لحظه زاویه چشمانش از این خط مستقیم روی سقف به جای دیگری خیره شود؛ اما نمی تواند. بدنش دیگر با او همراه نیست، خیلی وقت می شود که اختیار بدنش را ندارد، نمی تواند راه برود، نمی تواند خودش غذا بخورد، نمی تواند با مردم حرف بزند و کارهای روزمره را انجام دهد، تنها کارش دراز کشیدن و به سقف خیره شدن است، که آن هم به اختیار خودش نیست.
 
روزی را به یاد می آورد که در یک معامله همه چیزش را داد، آن روز باران آتش و تیر از همه طرف به سمتشان سرازیر شده بود، گیر کرده بودند در کمین دشمن، فکرش را هم نمی کردند دشمن آن ها را دور زده باشد، آتش بود که از هر طرف روی سرشان می بارید و مردها مثل برگ درخت روی زمین می ریختند، صدای الله اکبر و سوز ناله ها از هر طرف بلند شده و بوی خون  و دود همه جا را گرفته بود. هم می خواست خودش را از این مهلکه نجات دهد و در عین حال هم نمی توانست دوستانش را تنها بگذارد، از آن طرف نیروهای دشمن با هجوم بی امان خود کمر بسته بودند تا هر طور شده قاعده این بازی ناجوانمردانه را با بردی شیرینی به نفع خودشان کنند؛ کربلایی شده بود، درست این جمله را وقتی با تمام وجودش درک کرد که جز چند نفر هیچ کس سالم نبود، زخمی ها حال بدی داشتند و بدن های شهدا به هر طرف که نگاهش می خورد سر به دامان خاک گذاشته بودند.
 
خودش مانده بود و خدای خودش، می توانست با هر سختی و احتمال موفق شدنی به عقب خاکریز برگردد، یا همانجا، در کربلایی که یک‌بار دیگر تکرار شده بود بماند، باید انتخاب می کرد، از آن انتخاب های سخت که در یک لحظه می توانست او را به قهرمان زندگی خودش تبدیل کند یا برای همیشه خودش را از خودش ناامید کند، می دانست میدان بیشتر از اینکه میدان جنگ بین حق و باطل باشد میدان آزمایش است.
 
بین آتش و گلوله و فکر و خیال، کربلای دلش را گرم محبت اهل بیت (ع) کرد، به خاطرش آمد روزهای کودکی را که وقتی مادر اول محرم پیرهن سیاه کوچک را به تن پسرش می کرد زیر لب هم قربان صدقه اش می رفت و می گفت «تو نذر امام حسین(ع) هستی»؛ از همان وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص داد، این جمله مادر در ذهنش ماند که «تو نذر امام حسین(ع) هستی»، تا اسم سیدالشهدا می آمد دلش می لرزید، همیشه خواسته قلبی اش این بود که ای کاش در کربلا حضور داشت تا پای رکاب اباعبدالله بجنگد. حالا، در این لحظه، کربلا جلوی چشمانش قرار داشت. مگر می توانست همه آن چه می دید را رها کند و برگردد.
 
درست وقتی که تصمیم گرفت، تا پای جان بماند، خمپاره ای کنارش اصابت کرد و بیهوش شد، وقتی به هوش آمد که توی بیمارستان بود، همه دورش را گرفته بودند، مادر و پدر و همسر پا به ماهش؛ چشم دوخته بودند به صورتش تا واکنشی از او ببینند، نور مهتابی اتاق بیمارستان اجازه نمی داد درست چهره هایشان را ببیند، اول که چشم باز کرد با خودش گفت حتما شهید شده ام و اینجا هم بهشت است، ولی وقتی چشمش بیشتر سو گرفت فهمید روی تخت بیمارستان دراز کشیده، انقدر بدنش سنگین شده بود که نمی توانست حرکت کند، چشمهایش را دوباره بست و به خواب رفت.
 
در خانه بچه ها صدایش می کنند «بابا سقفی»؛ اسم بابا سقفی را بر وزن «بابا برقی» گذاشته اند. بابا سقفی مدام چشمانش رو به سقف است، حرف می زند رو به سقف، می خوابد رو به سقف، حتی تلویزیون دیدنش هم با نگاه به بالاست. بابا سقفی همیشه نگاهش به آسمان بوده و هست، چه آن زمان که در میدان جنگ با وجودی که می دانست ممکن است یا نباشد و یا برای همیشه زمینگیر باشد، ماند، چه در این سی سالی که چشمش جز سقف چیز دیگری را ندیده است. خودش همیشه به بچه ها می گوید که باید یک جایی از زندگی تصمیمتان را بگیرید که در ازای از دست دادن چه گوهری چه چیز را به دست می آورید، همیشه این را گفته و باز همانطور که به سقف خیره مانده لبخند زده، هیچ کس نمی داند روی سقف پدر چه چیز زیبایی کشیده شده، اصلا پدر جز سفید یخی چیز دیگری را می بیند یا نه که هربار بعد از گفتن این جمله به آن لبخند می زند.
 
وقتی توی آینه ای که رو به صورتش می گیرند موهای سفید شده کنار شقیقه هایش را می بیند یک آخیش بلند می گوید، ته قلبش از همه این 30 سال راضی است. خوب می دانست و می داند اگر سختی نباشد طعم لذت‌بخش آسانی و سبک بالی معنا ندارد؛ همانی که خدا هم در قرآنش گفته است که پس از هر سختی، آسانی است. اگر این بدن به امانت گرفته را نمی داد هیچ وقت لذت جانبازی و نذری را که مادر کرده بود، نمی‌فهمید.
 
انتهای پیام/




Share/Save/Bookmark