سبک زندگی شهدا
ماندنی
شهید علیرضا موحد دانش
يکشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۵۷
کد مطلب : 8338
ماندنی
جزء اولین افرادی بودم که برای عضویت در سپاه ثبت نام کردم. به پادگان امام حسین (علیه السلام) رفتم. برای دوره آموزشی که در نظر گرفته شده بود، آن جا یک سری فرم هایی دادند. در آن فرم ها سؤالات مذهبی و سیاسی بود. بعد بر اساس جواب هایی که دادیم، رتبه بندی شدیم و کلاس هایمان را مشخص کردند. چند روز بعد در محوطه ی پادگان جمع شدیم. اسامی و کلاس ها را خواندند و ما در صف مربوط به کلاسمان ایستادیم. آن روز را خوب به یاد دارم. همان طور که در صف منتظر ایستاده بودم، بچه ها را از زیر نظر می گذراندم. همه جور آدمی آن جا پیدا می شد و این برای من بسیار جالب بود. همان موقع توی صف کسی که جلوی من ایستاده بود، نظرم را جلب کرد. جوان خوش هیکل و ورزیده ای بود. با صدای بلند گفتم: «نگاه کن تورو خدا، از هر خطی آمدن این جا. حالا بعداً معلوم می شه کی ها موندنی اند.» جوان برگشت. نگاهم کرد و خندید. قیافه ی سبزه و بانمکی داشت. به دلم نشست. بهش لبخند زدم. بعد فهمیدم اسمش علی است... مسئولان آموزش ما همه از استادان دوره دیده و کارکرده بودند. آن ها دوره آموزشی سختی را برای ما تدارک دیده بودند. مثلاً لخت می شدیم و به همان حال باید روی خارها غلت می زدیم. از تمام بدنمان خون بیرون می زد. بدتر از همه تیرهای جنگی بود که بغل گوشمان می زدن. تیرها به زمین می خورد و سنگ ها را از جا می پراند. سنگ ها بدتر از گلوله عمل می کردند. طوری که تلفات هم داشتیم. در همان آموزش های سخت بیش از نیمی از بچه ها به بهانه های مختلف مرخصی گرفتند و رفتند و دیگر برنگشتند. من هم که تا قبل از آن خیلی به خود می بالیدم و در میان دوستان و آشنایان به اصطلاح یکی بودم، این جا کم آوردم. تنها علی بود که بسیار تیز و چابک عمل می کرد. حتی در بعضی از موارد از خود استادها حرکات را استادانه تر انجام می داد.

کتاب من و علی و جنگ، ص 2- 1

► دانلود (نمایش در تلفن همراه)

Share/Save/Bookmark