عاشورا در فکه
خاطره یک عکاس از عاشورای فکه + عکس
سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۲
کد مطلب : 11032
به گزارش راهیان نور، در منطقه ی عملیاتی فتح المبین اول چیزی که برای عکاسان کاروان جلب توجه می کرد، غروب بی نهایت زیبای منطقه با توجه به ابری بودن هوا بود. آسمانی زیبا، منطقه ای زیباتر، زمانی مناسب و جوی سنگین همه و همه دلیل بر هر چه بهتر شدن آن لحظات شد تا با صحبت های راوی، این شاخص ها تکمیل شود. روایت هایی که گریه و بغض و گاهی بهت و تفکر مستمعان را در پی داشت. آسمان زیبا و زیباتر می شد شاید این زیبایی حال دوستان و همسفرانم بود که بر آسمان منطقه نیز تاثیر گذاشته بود.


دیگر اذان شده بود، همه منتظر اقامه ی نماز توسط روحانی جوان کاروان بودند که گفتن جمله ی زیبای «الله اکبر ... تکبیرة الاحرام» به طور قطع نظر همه را به خود جلب کرد. لحن این مکبر کوچک، آنقدر زیبا و شیرین بود که دلم طاقت نیاورد و رفتم که فیلمی از او بگیرم. اما متوجه شدم افتادن نور در صورتش حواسش را پرت می کند به همین دلیل عطایش را به لقایش بخشیدم. ولی باز هم دلم نیامد که از این مکبر کوچک فیلمی تهیه نکنم. انتهای نماز در همان تاریکی که برای هر عکاس و فیلم برداری عذاب آور بود، به صورت کوتاه فیلمی ضبط کردم.
بعدها از پدرش جویا شدیم و متوجه شدیم که این پسر نازنین، مکبر مسجد محله ی خودشان است. نماز تمام شد ، عده ای شتابان به سمت اتوبوس ها حرکت کردند ولی نظرم را کالسکه ای جلب کرد که مقابل درب نیمه ی سوخته ی ورودی خانه ی حضرت زهرا (س) باقی مانده بود، می دانستم که این نما به طور حتم یادآور نام شهیدی کوچک به نام حضرت محسن (ع) خواهد بود. تصمیم به ثبت لحظه ی مورد نظر گرفتم اما نمیخواستم که فلاش بزنم تا حال معنوی زائران خراب شود. تصویر را ثبت کردم  هر چند تاریکی زیاد به شدت کیفیت عکس را پایین می آورد بود ولی باز کمیت عکس بر کیفیت عکس می چربید و نمی شد کاری انجام داد.
 

با کلی حال زیبا و معنوی راهی دوکوهه ی همیشه پر احساس شدیم و نیمه های شب بود که رسیدم به پادگان دوکوهه، تقریبا همه خسته بودند و می شد معنای واقعی کلمه ی «ولو» را در آنها درک کرد. هر چند همه بدتر از خود من معتاد به لوازم برقی و محتاج به پیریز کوچکی برای دست یابی به برق بودند ولی چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر دوستان را آزار می داد نبود غذا بود!
 
 

البته این بار غذا فراهم بود ولی همسفران مهیا نبودند زیرا بسیاری از آنها راهی گردان تخریب شده بودند، ما از تنبل های کاروان محسوب می شدیم چون به آنجا نرفته بودیم برای همین باید صبر می کردیم تا تمامی همسفران از گردان تخریب بازگردند تا شام را به اتفاق همه بخوریم.
بعد از خوردن شام به سمت ساختمان تازه بازسازی شده ی روبروی حسینه ی حاج همت رفتیم، تمام طبقه ی اول آن را تخت های 2 طبقه چیده بودند تا مراجعین به این مکان روحانی، در رفاه نسبی باشند. باید تا صبح به غرغرهای این تخت های تمیز عادت می کردیم، هر چند جیر جیر ها کمی آزار دهنده بودند ولی مانع از به خواب رفتن نمی شدند.
 

صبح روز عاشورا، حسینیه ی حاج ابراهیم همت فرمانده  لشکر 27 محمد رسول الله را دوباره ترک کردیم ولی این بار به قصد عزیمت به کربلای ایران، بزرگ مسئول کاروان در تکاپو برای جمع کردن بچه ها بود و زحمت زیادی می کشید، تقریبا همه سوار شده بودند که راوی دیگر کاروان آقای شهیدی توجه همه را به حضور میهمانی بزرگوار جلب کرد، آری چه کسی می توانست باشد به جز مدافع 35 روزه ی خرمشهر، کسی که در حال کار بر روی لودر در میدان نبرد سوژه ی دوربین سید مرتضی شده بود. بله حدس ها درست بود «آقا عنایت»، خاطره ای کوتاه از ایشان، شور بچه ها را برای رفتن به مقتل شهید آوینی چند برابر کرد.
با اتمام خاطره ی آقا عنایت اتوبوس ها، دوکوهه را به مقصد یادمان فکه ترک کردند. چند ساعتی در راه بودیم و صبحانه را به روال گذشته در اتوبوس خوردیم.چند دقیقه ای مانده به اذان ظهر عاشورا اتوبوس ها متوقف شدند، رسیدیم، آنجا فکه بود، همه عجله داشتند که وضو بگیرند و پا در رمل های فکه بگذارند تا به نماز پر شور و حرارت ظهر عاشورا برسند. اما ورود به فکه نیاز به مقدمه چینی داشت، در ابتدای مقدمه شربت بود ، همه می خوردند و سقای آنجا، همه را دعوت می کرد بر خوردن شربت و به زیبایی می گفت: «شربت شهادت نمی خورید ؟»

 
بعد از شربت قطعا نوبت به گلی شدن می رسید، هر کس به شیوه ای این کار را انجام می داد. بعضی بر سر، بعضی بر شانه ها، تعدادی بر پشت و بعضی بر سینه گل می مالیدند و در انتهای مقدمه ی زیبای این مکان، برهنه شدن پاها بود تا شاید ما هم با این خاک از نزدیک تر و راحت تر انس بگیریم و به قولی خاکی شویم.
 
پس از سپری کردن مقدمه، وارد ورودی فکه شدیم، وجود پروانه های بی شمار در نگاه اول نظر عکاسان و پس از آن نظر زائران را جلب می کرد.
دنبال مکانی مناسب بودم، پروانه ها هرجایی می نشستند به جز آن جایی که من می خواهم. در واقع 2 نقطه ی طلایی در نظر داشتم که متاسفانه در هیچ یک از آنجا پروانه ای رویت نمی شد.
 
 
باز هم دل و ذوق عکاسیم دوام نیاورد که این سوژه های زیبا را همین طوری رها کنم و عکس هایم به مانند دیگر عکاسان باشد. فکری به سرم زد، پیش سقا برگشتم از درون کیسه ی زباله ، لیوانی برداشتم که هنوز مقداری شربت درونش باقی مانده بود، ابتدا آن را روی تابلوی خطر انفجار مین ریختم، کمی صبر کردم، روی تابلو پروانه ای ننشست ولی تا دلتان بخواهد روی پایه ی نوچ آن نشستند، این هم عکس خوبی می شد ولی مفهوم را نمی رساند و بازهم پروانه ها هر جایی می نشستند جر آنجایی که من می خواهم ، به سراغ مکان دوم رفتم و این بار بر روی سیم خاردار شربت ریختم و دوباره منتظر شدم ولی به دلیل سطح کم سیم خاردار، پروانه ها رو آن نمی نشستند، باز هم صبر کردم تا بالاخره یک پروانه به تور من افتاد، نشست و من هم از فرصت استفاده کردم و ثبتش کردم، دلم کمی راضی شد بلند شدم بروم که کنار سیم خاردار ها پسر بچه ای دست مادر خود را رها کرد و شروع به بازی با خاک و حتی در پاره ای از اوقات با پروانه هایی که در مکان پرواز می کردند، کرد. به مادرش اشاره کردم کمی رهایش کند،  صحنه هایی زیبایی بود ولی خب عکاسی از بچه ها بسیار دشوار است هرچند موفق شدم چند عکسی بگیرم ولی به اصطلاح نشد که آن لحظه ی قطعی را ثبت کنم. سپس کمی در مسیر دویدم تا به نماز برسم، هرچند قانونی نانوشته وجود دارد که عکاسان معمولا از اتفاقات مهم حذف می شوند ماهم به ناچار این بار از نماز حذف شدیم تا بتوانیم چند عکس بگیریم.
 

نماز اول تمام شده بود، من هم داشتم ناامید می شدم چون حدود 3 ساعت پیش به آقای شهیدی راوی کاروان گفته بودم که هر طور میتوانید صحبت کنید تا این رفیق کوچولوی ما وظیفه ی مکبری نماز ظهر عاشورا را بر عهده داشته باشد. نماز اول که تمام شده بود و اثری ازش نبود من هم در بیرون از محوطه ی مراسم آن طرف سیم خاردارها بودم، صدایی آمد «قد قامت الصلاه» صدایش آشنا بود، دویدم و دیدم که بله خودش است رفیق ماست ... دوباره با آن لحن شیرینش گفت: «الله اکبر» خوشحال شدم و رفتم و این دفعه چند تا عکس خوب از رفیق کوچکم گرفتم.
سر چرخاندم سوژه ای دیگر دیدم، بگذارید این گونه بیان کنم: خواندن نماز در حالت نشسته چه حالی دارد ؟! حال اگر بروی صندلی باشد چه طور؟! و اگر این صندلی ها چرخ داشته باشند چه؟ آیا حالش تکمیل می شود؟ جانبازی را دیدم در صف دوم، بسیار زیبا نماز می خواند و آن صحنه زیبا را ثبت کردم.
 
 
منطقه دیگر آماده شده است زیرا نماز به اتمام رسیده و همه، جایی برای خود پیدا می کنند. به ناگاه مجری برنامه چیزی را اعلام کرد!
صدا از بلندگوها آمد «امروز میهمان 3 شهید تازه تفحص شده هستیم» همه بی پروا و به عجله به سمت مکان این 3 شهید رفتند. انگار مسئولین بزرگوار می خواستند حجت را بر همگان تمام کنند. ولی اینبار شهدا در تابوت نبودند! آری می شد به آسانی دست به کفنی بزنی که یکی از جوانان این مملکت در بهترین نوع عروج از زمین، در آن قرار دارد.

«شهید و کفن در دستان من» به طور حتم این جمله ای است که در ذهن هر کسی می رود بی آنکه متوجه باشد، عکس می گرفتم، با بغض می گرفتم و می گرفتم حتی در لحظاتی کادر را نمی بستم و فقط عکس می گرفتم، بعدا که عکس ها را نگاه می کردم چند عکس که اصلا بود که یادم نمی آمد چه طور آنها را گرفته ام، خوشم آمد.
 

انتهای پیام/




Share/Save/Bookmark