سبک زندگی شهدا
از اتاق بیرون رفت
شهيد ابراهيم امير عباسی
يکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۳۳
کد مطلب : 8378
از اتاق بیرون رفت
... ناسلامتي، ابراهيم مافوق او بود، فقط به او يک تذکر کاري داده بود که طرف اين طور از کوره در رفته بود. منتظر بودم ببينم ابراهيم با اين بي ادبي او چه طور برخورد مي کند. در کمال تعجب ديدم سرش را انداخت پايين و از اتاق رفتند. روزهاي بعد، ابراهيم به او سلام مي کرد، مثل هميشه هم با او کار مي کرد، ولي آن مربي هنوز سنگين بود. يک روز کاسه ي صبرم لبريز شد، به او گفتم: تو واقعاً خيلي رو داري! جاي اين که از ابراهيم معذرت خواهي کني، به صورتش هم نگاه نمي کني! سرش را انداخت پايين، ديدم گريه اش گرفت. گفت: باور کن وقتي مي بينمش، نمي توانم به صورتش نگاه کنم؛ دوست دارم زمين دهان باز کند و من را ببلعد!

کتاب ساکنان ملک اعظم (5)، ص 25

► دانلود (نمایش در تلفن همراه)

Share/Save/Bookmark